حتی اگر نباشی- برای قیصر امین¬پور
خیلی از شعر و شاعری سرم نمیشود، شاعر معاصر هم چندان نمیشناسم یادم نیست کی و کجا اولین بار از شعرهای قیصر امینپور خوشم آمد. دیروز صبح، با شنیدن خبر ، بغض از ناکجا آمد.
فرصت خموشی
برخیز به خون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه شستشویی بکنیم
عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم
حیف شد هی جرات دیوانگی کمتر و کمتر میشود
در این زمانه پرداختن به شعر و شاعری و دل، دل بزرگی می خواهد
شعرهای عاشقانه ی معاصر کم اند ، در شعرهای او ولی
اگر عشق نبود
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
میدانم کلی خبر بد دیگه در جریان است ولی
سرا پا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
-
فرقی نمیکند
امروز هم
ما هر چه بودهایم، همانیم
ما باز میتوانیم
هر روز ناگهان متولد بشویم
پست وبلاگ مریم مومنی درهمین مورد
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند.
من ولی تمام استخوان بودنم،
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
