۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

8 درس ماندلا برای رهبران جهان

ریچارد داستنگل
ترجمه محمد‌حسین باقی

نلسون ماندلا همیشه با حضور در كنار بچه‌ها بیشتر احساس راحتی می‌كند و یك جورهایی بزرگ‌ترین محرومیت او این بود كه طی 27 سال زندان، نه صدای كودكی به گوش او رسید و نه دستان كودكی را در دستان خود لمس كرد. ماه گذشته وقتی او را در ژوهانسبورگ دیدم- ماندلایی بسیار شكسته‌تر و ضعیف‌تر از آن ماندلایی بود كه قبلا می‌شناختم- اولین كار او در آغوش گرفتن دو پسر من بود. در همان ثانیه‌های اول دو پسرم این پیرمرد را صمیمانه در بر گرفتند؛ پیرمردی كه از آنها می‌پرسید كه چه ورزشی را دوست دارند تا با یكدیگر بازی كنند و یا اینكه صبحانه چه خورده‌اند. وقتی ما صحبت می‌كردیم، او پسرم گابریل را- كه نام دومش «رولیحلاهلا» است، یعنی همان نام واقعی ماندلا- در آغوش می‌گرفت. او برای گابریل داستان این نام را تعریف كرد، اینكه چگونه به زبان كوسایی [ از زبان‌های Zulu در آفریقا] این نام به «شكستن شاخه یك درخت» ترجمه می‌شود در حالی كه معنای واقعی آن «مشكل‌ساز بودن» است. ماندلایی كه همین هفته جشن تولد 90 سالگی خود را جشن می‌گیرد، به قدر كافی مشكلاتی را برای چندین نسل و دوره به وجود آورده است. او كشور را از سیستم خشن تبعیض رهایی بخشید و كمك كرد تا سیاه و سفید، فرادست و فرودست با یكدیگر متحد شوند به گونه‌ای كه پیش از این هرگز چنین نبود. در دهه 1990، من به همراه ماندلا دو سال روی زندگینامه خودنوشت او به نام «گام‌های بلند به سوی آزادی» كار كردیم. پس از گذشت آن همه سال در همراهی با او، وقتی كتاب تمام شد من حس عجیب پس‌زدگی یافتم؛ مثل این بود كه آفتاب از زندگی كسی بیرون رفته باشد. طی این سال‌ها ما یكدیگر را كم و بیش می‌دیدیم اما احتمالا قبل از آخرین دیدارمان می‌خواستم او را ببینم و پسرانم نیز یك‌بار دیگر او را ببینند.
همچنین می‌خواستم با او در خصوص رهبری صحبت كنم. ماندلا اولین نفری است كه می‌پذیرد كه چیزی فراتر از یك انسان معمولی است: یعنی یك سیاستمدار. او رژیم آپارتاید را ساقط و یك آفریقای جنوبی غیر نژادی و دموكراتیك را خلق كرد و دقیقا می‌دانست كه چه زمان و چگونه نقش خود در دوره‌های مختلف‌گذار را به عنوان یك مبارز، ایده‌آلیست، دیپلمات و سیاستمدار ایفا كند. او كه با مفاهیم انتزاعی فیلسوف‌مآبانه سر ناسازگاری داشت مكرر به من می‌گفت كه مسئله اصلا «بحث از اصل نیست بلكه بحث از تاكتیك است.» او در تاكتیك بسیار حرفه‌ای بود.
ماندلا دیگر با پرسش یا تبعیض میانه‌ای ندارد. او از این بیم دارد كه مبادا قادر به بیان و تمركز بر آنچه مردم هنگام دیدار با یك بت زنده انتظار دارند، نباشد و آنقدر مغرور و مراقب هست تا مردم فكر نكنند كه دانش او ته كشیده است. اما دنیا هرگز نیازی به هدایای ماندلا- به عنوان یك انسان با تدبیر، یك فعال و بله یك سیاستمدار- آنگونه كه او در 25 ژوئن (پنجم تیرماه) در لندن دوباره نشان داد نداشته است؛ آنگاه كه او برخاست و وحشی‌گری رابرت موگابه رئیس‌جمهور زیمبابوه را محكوم كرد. هر چه ما به دوره سرنوشت‌ساز و تاریخی انتخابات آمریكا نزدیك می‌شویم، چیزهای بسیاری است كه او می‌تواند به دو نامزد ریاست‌جمهوری آمریكا بیاموزد.
1- شجاعت به معنای فقدان ترس نیست بلكه تهییج كننده دیگران است تا به فراسوی آن حركت كنند
در سال 1994، طی كارزار انتخابات ریاست‌جمهوری، ماندلا با یك هواپیمای ملخی كوچك به روستاهای دل‌مرده ناتال سفر كرد تا برای هواداران زولوی [نام قبیله]خود سخنرانی كند. من پذیرفتم كه با او در فرودگاه دیدار كنم؛ جایی كه كارمان را پس از سخنرانی‌اش ادامه می‌دادیم. وقتی كه هنوز 20 دقیقه زمان تا فرود هواپیما باقی بود، یكی از موتورهایش خراب شد. كسانی كه در هواپیما بودند دچار ترس و واهمه شدند. تنها چیزی كه آنها را آرام می‌كرد همانا نگریستن به ماندلایی بود كه در سكوت خود غرق در مطالعه روزنامه بود؛ گویی مسافر هر روزه قطاری است كه او را طبق معمول به سر كار می‌برد. فرودگاه آماده فرود اضطراری شد و خلبان نیز با موفقیت هواپیما را بر زمین نشاند. وقتی پس از فرود، من و ماندلا در صندلی پشتی BMW ضد گلوله‌اش نشستیم كه قرار بود ما را به محل تجمع و سخنرانی ببرد، او به سوی من برگشت و گفت: «مرد! من به شدت اون بالا ترسیده بودم.»
ماندلا غالبا طی دورانی كه زیر زمین بود، طی دادگاه ریونیا [Rivonia ] كه منجر به زندانی شدن او شد و طی دوران حضور در «روبن آیلند» ترسیده بود. او بعدا به من گفت: «البته كه ترسیده بودم.» او می‌گفت نترسیدن غیر معقول است. «من نمی‌توانم تظاهر به شجاعت كنم كه می‌توانم دنیا را شكست دهم.» اما به عنوان یك رهبر نباید كاری كنی كه مردم آن را بفهمند. «نباید خم به ابرو بیاوری.»
و این دقیقا همان چیزی است كه او انجام آن را آموخت؛ تظاهر و- با وانمود به شجاعت كردن- دیگران را تهییج و تشویق كردن. این پانتومیمی بود كه ماندلا در «روبن آیلند» تكمیل كرد؛ جایی كه به راستی وحشت‌آفرین بود. زندانیانی كه با او بودند، می‌گفتند ماندلا را در حالی تماشا می‌كردند كه طول محوطه دادگاه را می‌پیمود، استوار و مغرور، به گونه‌ای كه می‌توانست آنها را برای روزها خیره به خود نگاه دارد. ماندلا خود می‌دانست كه مدلی برای دیگران است و همین به او شجاعت می‌بخشید تا بر ترس خود غلبه كند.
2- خود پیشقدم باش- اما مبانی خود را رها نكن
ماندلا محتاط است. در 1985 او تحت عمل جراحی پروستات قرار گرفت. وقتی به زندان بازگشت داده شد، از همكاران و دوستان خود طی 21 سال و برای اولین‌بار جدا شد. آنها اعتراض كردند، اما همانگونه كه دوست قدیمی او «احمد كاترادا» به خاطر می‌آورد، ماندلا به آنها گفت: «بچه‌ها یك دقیقه صبر كنید، ممكن است در پس این جدایی خیری نهفته باشد.» این خیر همانی بود كه ماندلا از جانب خود مذاكره با دولت آپارتاید را آغاز كرد. این اسباب تنفر كنگره ملی آفریقا (ANC) را فراهم آورد. پس از دهه‌ها ابراز اینكه «زندانیان نمی‌توانند مذاكره كنند» و پس از حمایت از ستیز مسلحانه‌ای كه دولت را به زانو در آورد، ماندلا به این نتیجه رسید كه زمان برای آغاز مذاكره با سركوبگران فرا رسیده است.
وقتی او مذاكرات خود را با دولت در سال 1985 آغاز كرد بسیاری بودند كه تصور می‌كردند ماندلا باخته است. سیریل رامافوسا- كه بعدها رهبر قدرتمند اتحادیه ملی كارگران معادن شد- می‌گوید: «ما فكر می‌كردیم كه او همه‌چیز را فروخته و تسلیم شده است. من رفتم او را ببینم تا به او بگویم «چه كار می‌كند؟». این طرحی غیرقابل باور بود. او خطر فجیعی را به جان خرید.» ماندلا مبارزه‌ای را آغاز كرد تا كنگره ملی آفریقا را قانع كند كه مسیری را كه می‌رود درست است. حیثیت او در معرض خطر بود. كاترادا به خاطر می‌آورد كه ماندلا نزد تمام دوستان و همراهان خود در زندان رفت و آنها را در جریان امور گذاشت. به تدریج و به آهستگی، ماندلا آنها را با خود همراه كرد. رامافوسا- كه دبیركل كنگره ملی آفریقا (ANC) شد و در حال حاضر یك تاجر است- می‌گوید: «تو پایگاه حمایتی خود را با خود همراه داری. به محض اینكه به آن نقطه استراتژیك برسی به مردم اجازه حركت خواهی داد.» وی می‌افزاید: «او یك رهبر بادكنكی نیست كه الان بجوی و بعد بیرونش اندازی.»
بر همین اساس، رد مذاكره از سوی ماندلا یك تاكتیك بود نه اصل. در تمام زندگی‌اش، او همیشه تمایز میان «تاكتیك» و «اصل» را نمایان ساخته است. اصل راسخ و تردیدناپذیر او- ساقط كردن آپارتاید و كسب یك انسان، یك رای- ثابت بود اما تقریبا هر چیزی كه به او در رسیدن به هدفش كمك می‌كرد، ماندلا به مثابه تاكتیك بدان می‌نگریست. او یكی از عملگراترین ایده‌آلیست‌ها بود. رامافوسا می‌گوید: «او یك مرد تاریخی است. او به فكر راه پیش روی ما بود. او نسل‌های آتی را در نظر داشت: آنها كار ما را چگونه می‌نگرند؟.» زندان به او توانایی نگریستن به آینده را اعطا كرد. او باید چنین می‌بود، چراكه رویكرد دیگری ممكن نبود. او نه به فكر روزها و هفته‌ها كه به فكر دهه‌ها بود. او می‌دانست كه تاریخ در كنار اوست كه نتیجه آن گریزناپذیر است؛ موضوع تنها این بود كه چه زمانی و چگونه می‌توان به آن دست یافت. ماندلا گاهی می‌گفت: «كارها در بلندمدت بهتر خواهند شد» و همیشه نیز بلندمدت فكر می‌كرد.
3- از پشت سر هدایت كن اما بگذار دیگران فكر كنند كه جلو و در خط مقدم هستند
ماندلا عاشق خاطرات دوران كودكی‌اش و بعدازظهرهایی بود كه گله را پیش می‌راند. او به من می‌گفت: «می‌دانی، می‌توانی آنها را از پشت سر هدایت كنی.» وی سپس ابروانش را بالا می‌انداخت تا مطمئن شود كه من نتیجه را گرفته‌ام. ماندلا در دوران جوانی بسیار متاثر از «جونگینتابا»- رهبر قبیله‌ای كه ماندلا را بزرگ كرد- بود. وقتی دادگاه جونگینتابا تشكیل شد تمام افراد به صورت حلقه‌وار نشستند و تنها پس از اینكه آنها سخنانشان تمام شد، جونگینباتا آغاز به سخن كرد. ماندلا می‌گفت كار این رهبر بزرگ این نبود كه به مردم بگوید چه كنند، بلكه می‌گفت اتحاد و همدلی را تشكیل دهند. او قبلا می‌گفت: «خیلی زود وارد معركه نشو.»
طی دورانی كه با ماندلا كار می‌كردم، وی دیدارهای مشاوران سیاسی‌اش در منزلش در هاگتون را «حومه قدیمی و دوست داشتنی ژوهانسبورگ» می‌نامید. او افراد بسیاری را گرد خود جمع كرد: رامفوسا، تابو امبكی (رئیس‌جمهور فعلی آفریقای جنوبی) یا دیگرانی كه همراه او بودند. برخی همكارانش سر او فریاد می‌زدند- كه سریع‌تر و رادیكال‌تر عمل كند- و ماندلا تنها گوش می‌داد. وقتی كه سرانجام در این دیدارها سخن می‌گفت، وی به آرامی و روشمند تمام نقطه نظراتی را كه شنیده بود طرح می‌كرد و سپس دیدگاه خود را مطرح می‌ساخت و به خوبی تصمیم را بدون هیچگونه تحمیلی در مسیری كه می‌خواست هدایت می‌كرد. حقه رهبری این است كه حتی به خودت اجازه دهی كه راهنمایی و هدایت شوی. وی می‌گفت: «عاقلانه است كه مردم را اقناع كنی تا كارهایی را انجام دهند و كاری كنی كه آنها فكر كنند این عقیده خود آنها بود.»
4- دشمن خود را بشناس و بازی مورد علاقه او را بیاموز
در دهه 1960، ماندلا مطالعه زبان آفریكان‌ها را آغاز كرد؛ زبان سفیدپوستان آفریقای جنوبی كه عامل خلق آپارتاید بودند. همراهان او در كنگره ملی آفریقا به وی می‌خندیدند اما ماندلا مصر بود كه تفسیر آفریكان‌ها از جهان را درك كند؛ او می‌دانست كه روزی با آنها یا خواهد جنگید و یا مذاكره خواهد كرد و یا هر دو و سرنوشت او به آنها گره خورده بود.
یادگیری زبان آفریكان‌ها به دو معنا اقدامی استراتژیك بود: با صحبت به زبان دشمن خود، او می‌توانست نقاط ضعف و قوت آنها را دریابد و بر همین اساس تاكتیك مربوطه را طراحی كند. اما همچنین با این كار خود را به دشمن نزدیك‌تر می‌ساخت. همگان از زندانیان عادی گرفته تا دوست و دشمن تحت تاثیر تمایل ماندلا برای صحبت به زبان آفریكان‌ها و دانش او از تاریخ آنها قرار گرفتند. او حتی اطلاعاتی در مورد راگبی آفریكان‌ها- بازی مورد علاقه آنها- كسب كرد. ماندلا فهمیده بود كه سیاهان و آفریكان‌ها در یك چیز اساسی مشترك بودند:
آفریكان‌ها دقیقا به اندازه سایر سیاهان خود را متعلق به این كشور [آفریقای جنوبی] می‌دانستند. او هم می‌دانست كه خود آفریكان‌ها هم قربانیان تبعیض و بی‌عدالتی هستند. ساكنان سفیدپوست انگلیسی و دولت انگلیس آنها را تحقیر می‌كردند. ماندلا یك وكیل بود و در زندان نیز مشكلات حقوقی زندانبانان را رفع می‌كرد. آنها بسیار بیسواد بودند اما آنچه فوق‌العاده می‌نمود این بود كه یك سیاهپوست، مایل است به آنها كمك كند. به قول آلیستر اسپاركس- مورخ بزرگ آفریقای جنوبی- «اینها فاجعه‌آمیزترین خصایص آپارتاید بود و ماندلا فهمید كه حتی با بدترین و شدیدترین حكومت هم باید مذاكره كرد.»
5- دوستانت را نزدیك به خود داشته باش ولی رقبای خود را به خود نزدیك‌تر كن
ماندلا برای من تعریف می‌كرد كه بسیاری از دوستانی كه وی آنها را به خانه‌ای كه در «كونو» ساخته بود دعوت می‌كرد افرادی بودند كه اصلا اعتمادی به آنها نداشت. او به آنها شام می‌داد، با آنها مشورت می‌نمود، آنها را تحسین می‌كرد و هدایایی به آنها می‌داد. او مردی كاریزما و آسیب‌ناپذیر است. وی غالبا از این كاریزما حتی برای تاثیرگذاری بیشتر بر رقبایش (تا متحدانش) استفاده می‌كرد. ماندلا معتقد بود كه در آغوش گرفتن رقبایش به مثابه راهی برای كنترل آنها بود. اگر به حال خود رها می‌گشتند بسیار خطرناك می‌شدند پس بهتر بود در دایره تاثیر او بمانند. او وفاداری را ارج می‌نهاد اما هیچ‌گاه دغدغه ذهنی‌اش نبود. او می‌گفت: «مردم در پی منافع خود هستند.» این به راستی واقعیتی از طبیعت انسانی بود، نه یك اشتباه یا ضعف. روی دیگر این خوشبین بودن- كه او چنین بود- اعتماد بسیار به مردم بود. اما ماندلا درك كرده بود تنها راه تعامل با كسانی كه به آنها اعتماد ندارد همانا خنثی كردن آنها با همان كاریزما و خنده‌هایش است.
6- ظاهر هم مهم است و لبخند را فراموش نكن
زمانی كه ماندلا دانشجوی فقیر حقوق در ژوهانسبورگ بود و تنها كت و شلوار مرتب خود را می‌پوشید، او را برای دیدن «والتر سیسولو» بردند. سیسولو یك بنگاه‌دار [بنگاه املاك] واقعی بود و رهبر جوان كنگره ملی آفریقا. ماندلا یك سیاهپوست موفق و پیچیده را دید كه الگوی خوبی برای تقلید بود. سیسولو آینده را می‌دید. جورج بیزو- وكیل ماندلا- به خاطر می‌آورد زمانی كه ماندلا در دهه 1950 به یك خیاطی هندی رفت، وی اولین سیاهپوست آفریقای جنوبی بود كه كت و شلوار دیده یا می‌پوشید. خلاصه اینكه، در نزد سفیدپوستان آفریقای جنوبی، لبخند، سمبل بی‌شیله و پیله بودن و صداقت ماندلا تلقی می‌شد و اذعان می‌كردند كه ماندلا با آنها مهربان است. پیش سیاه‌پوستان می‌گفت من جنگجویی شاد هستم و ما پیروز خواهیم شد. پوستر انتخاباتی همه‌جا حاضر كنگره ملی آفریقا نیز چهره خندان او را نشان می‌داد. رامافوسا می‌گوید: «لبخند او یك پیام بود.»
7- هیچ چیزی سیاه و سفید نیست
وقتی من مجموعه مصاحبه‌هایم با او را آغاز كردم، غالبا از ماندلا پرسش‌هایی اینگونه می‌پرسیدم: چه زمانی تصمیم به تعلیق مبارزه مسلحانه گرفتی، آیا دلیل آن این است كه به این نتیجه رسیدی كه قدرت كافی برای ساقط كردن حكومت نداشتی یا به این دلیل كه می‌دانستی، می‌توانی با انتخاب عدم‌خشونت بر افكار بین‌المللی چیره شوی؟ او سپس نگاهی كنجكاوانه و دقیق بر من كرد و گفت: «چرا هر دو نباشد.» من سپس پرسش‌هایی دقیق‌تر و هوشمندانه‌تر پرسیدم اما پیام روشن بود: زندگی هرگز یكجور نیست، تصمیمات، پیچیده هستند و همیشه واقعیات مخالفی وجود دارد. هیچ چیزی آنگونه كه به نظر می‌رسد صاف، مستقیم و هموار نیست. ماندلا آمیزه‌ای از راحتی و تناقض است. به عنوان یك سیاستمدار، او عملگرایی بود كه دنیا را كاملا متفاوت می‌دید. من معتقدم كه بخش اعظم این عملگرایی برخاسته از زندگی به عنوان یك سیاهپوست تحت سیستم آپارتایدی است كه دژخیمان سركوبگر به صورت روزانه تحمیل می‌كرد و گزینه‌های اخلاقی را تضعیف می‌نمود.
8- چگونگی ترك قدرت نیز مهم است
در سال 1993، ماندلا از من پرسید كه آیا كشوری را می‌شناسم كه در آن حداقل سن رای زیر 18سال باشد. من كمی بررسی كردم و لیستی برای او تهیه كردم: اندونزی، كوبا، نیكاراگوئه، كره شمالی و ایران. او سر خود را تكان داد و زبان به تحسین گشود: «خیلی خوب، خیلی خوب.» دو هفته بعد او در تلویزیون آفریقای جنوبی حاضر شد و پیشنهاد كرد كه سن رای به 14سال كاهش یابد. رامافوسا می‌گوید: «او می‌خواست این نظر را به ما بگوید اما خودش تنها حامی چنین نظری بود. او باید با این واقعیت روبه‌رو می‌شد كه موفق نمی‌شود. او با تواضع بسیاری پذیرفت. او قهر نكرد. این نیز درسی در كوران رهبری بود.» آگاهی از چگونگی ترك ایده‌ها و وظایف شكست‌خورده نیز غالبا دشوارترین تصمیمی است كه یك رهبر باید اتخاذ كند. بزرگ‌ترین میراث ماندلا به عنوان رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی همانا شیوه انتخاب ترك قدرت است. وقتی ماندلا در سال 1994 انتخاب شد، می‌توانست رئیس‌جمهور مادام العمر این كشور شود و بسیاری بودند كه احساس می‌كردند كه ماندلا در عوض سال‌ها زندان، رهبری آفریقای جنوبی را از آن خود می‌كند. در تاریخ آفریقا، تنها معدودی از رهبران منتخب و دموكرات بودند كه با میل خود با قدرت وداع كردند. ماندلا مصمم بود كه الگویی برای تمام پیروان خود نه‌تنها در قاره آفریقا كه در تمام جهان بر جا بگذارد. سرانجام، كلیدی‌ترین نكته برای شناخت او همان دوران 27 ساله زندان است. فردی كه در سال 1964 به روبن آیلند گام گذاشت فردی احساسی، كله‌شق و نازك‌نارنجی بود، مردی كه پس از این دوران برون آمد فردی متوازن و منظم بود. او هرگز فردی درونگرا نبوده و نیست. من یك‌بار از او پرسیدم چگونه فردی كه از پس این دوران 27 ساله زندان به درآمد متفاوت از جوان كله‌شقی است كه وارد آن شد. او از این سوال بیزار بود. سرانجام روزی پاسخ داد: «من بالغ از زندان بیرون آمدم.» ماندلا تولدت مبارك.

منبع: تایم

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

هر رزم آور نو، پیش از این
از ورود به نبرد ترسیده
ایمانش به آینده را از دست داده
در اجرای تعهدات روح خویش شکست خورده

پ.کوئلیو، راهنمای رزم آور نور
***
می خواهم در اجرای تعهدات روحم از این به بعد شکست نخورم
نیاز به مقاومت و صبر دارم
نتیجه را می نویسم
***
هنوز به زندگی دچارم، نمی دانم چه باید کرد
به نظر راه حلم توجه به این است که
Failing to plan is planning to fail

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

تصاحب شادمانه زیبای باشکوه



از وبلاگ خواب بزرگ
پستی با تیتر تصاحب شادمانه زیبای باشکوه یا یا چگونه عاشقان خوبی باشیم؟



هر روز تعداد زیادی از مردمان جهان بخاطر ترک دلدارشان غم‌باد گرفته و می‌میرند.این راهنما برای این است که پیش از گسترش غم‌باد جلوی آن را بگیرید و به زندگانی شیرینتان ادامه دهید.یک مقدمه: چرا عاشقش شدم؟

گذشته از مسائل مربوط به ژن و هورمون و همساده‌پسندی دلایل روانشناسی برای توضیح عشق وجود دارد.


هر مردی یک تکه زن درونش دارد.این زن حاصل تجربیات نوزادی جنس مرد از برخورد با موجود مونث و خصوصاً مادر اوست. آدم همین‌طوری بزرگ می‌شود بدون توجه به این که این تکه جایی گوشه ذهنش به عنوان تصویر زن آرمانی جا خوش کرده.ناگهان روزی از روزها آن اتفاق رخ می‌دهد.یک کسی را می‌بیند که یک چیزهاییش با آن تصویر کذایی تطابق دارد.تن صدا،‌فاصله ابروها،‌خال گونه و چیزهایی از این قبیل ( به این واقعه می‌گویند “فرافکنی”).بعدش شب می‌آید خانه گیج و ملنگ.نه غذای درست حسابی می‌خورد.نه درست حسابی می‌خوابد.به جماعت الکی می‌خندد و خلاصه تمام چیزی می‌شود که بهش می‌گویند عاشق. خیلی سرد و بی‌رحم بود؟تقصیر من نیست.تازه ما وارد قضایای شیمیایی نشدیم که گندش دنیا را برمی‌دارد.


1. موقع عاشقی چه کنیم؟


کارپه دیم…
خوش باشید.
عاشقی نعمتی نیست که همین‌طوری مفت چنگ آدم بیاید.نشانه‌ حیات نامعقول و اسارت ناپذیر روح بشری‌است.یک جور دیوانگی مفید است. حتی اگر فرآیند عاشق شدن به همان لوسی باشد که روانشناسان می‌گویند، گردی بر دامن عوارض عاشقی نمی‌نشیند. این همه کتاب و موسیقی و فیلم و چه و چه همه حاصل عاشقی است و مخاطبان عاشق دارد.از دوران عاشقی برای تجربه یکه و یگانه جهان استفاده کنید.تجربه‌ای که شباهتی با آموزه‌های معقول جهان ندارد.بیافرینید نفس بکشید ول بگردید و خوش باشید.اما یک منتظر یک چیز نباشید.اگر می‌خواهید عاشق فرهیخته‌ای باشید هیچ‌وقت انتظار نداشته باشید خوشی‌تان- این جنون کوچک غریب‌تان- تا پایان عمر بپاید.دیوانگی دم است.آن است.مقام نیست.تفاوت کسانی که این را می‌دانند و آنها که می‌دانند بزودی بسیار خواهد بود.بسیار…بسیار زیاد.


* میان برنامه‌- از اسلاوی ژیژک :


ژاک کوستو در یکی از برنامه‌های تلویزیونی ‌اش درباره عجایب دریا ، اختاپوسی رانشان داد که وقتی در محیط زندگی‌اش در اعماق اقیانوس مشاهده شود با ظرافت و وقاری خاص حرکت می‌کند و قدرتی مسحور کننده بر بیننده اعمال می‌کندکه خوفناک و هم بسیار باشکوه است ، ولی وقتی از آب بیرون آورده شود به توده لزج و تهوع‌آوری بدل می‌گردد.


( مقاله چگونه آنان که گول نخورده‌اند به خطا می‌روند)



هشدار : اختاپوس مورد نظر در حال نزدیک شدن به سطح دریاست!


2. چرا یکهو همه چیز خراب می‌شود؟


تخیل به درد تخیل می‌خورد.کثافت زندگی به درد کثافت زندگی.این دو تا را نباید قاطی کرد.
نه این که از کثافت‌های عزیز زندگی شیرینکمان نمی‌توان لذت برد.نه! ولی نباید بار اضافه بر دوشش گذاشت.ازش انتظار بی‌راه داشت.انتظاری که برآوردنش از عهده او خارج است.کسانی که فیلم سرگیجه را دیده‌اند می‌دانند اسکاتی بابت همین اشتباه برای همیشه معشوقه‌اش را از دست می‌دهد.اوضاع در حالت عادی “خراب ” نمی‌شود، پایان می‌پذیرد.پایان محتوم یک “دم”.ممکن است قضیه به ازدواج یا صمیمیت ختم به خیر شود.اما اگر دیگر اثری از حالات جنون ندیدید نگران نشوید. این خیلی طبیعی است که یک “دم” تا پایان عمر طول نکشد.
اما در حالت غیر عادی – و رایج – اوضاع خراب می‌شود.خراب و خراب و خراب‌تر.جوری که تمام کیفوری دیوانگی از سر بپرد. معشوق از ساحت تخیل جدا و وارد عالم جسمانی ما می‌شود.رازها عیان می‌شود.تخیلات شیرین تغیر می‌کنند.دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود.دو طرف شروع می‌کنند به نق زدن و بهانه‌گیری.یا یکی سرد می‌شود و دیگری که هنوز به تخیلاتش چسبیده او را متهم به بی‌احساسی می‌کند.مشاجره‌های بی‌پایان.هق‌هق و افسردگی و غم عالم.اینها مکافات کسانی خواهد بود که اصرار دارند چیزهای “باشکوه ” را به توده‌های ” لزج وتهوع‌آور” بدل کنند.


*میان‌برنامه – تعریف دیزالو:


در سینما دیزالو به هم‌گدازی تدریجی تصویر می‌گویند.یعنی تصویر دوم آرام روی تصویر اول پدیدار می‌شود و جایش را می‌گیرد.


3.چه طور “به سلامت” بگذریم؟
چه طور به سلامت “بگذریم” ؟


“دم” اسیر قوانین فیزیکی زمان است.وگرنه که اسمش دم نمی‌شد. باید شامه تیزی داشته باشید و کم‌کم پایانش را بو بکشید.باید لحظه “واقعی” شدن آدمها را درک کنید.لحظات کندن از تخیل .یا کندن آدمها از پس‌زمینه تخیلی.بعد موقع تصمیم‌گیری است.آيا باید ادامه داد ؟ یا دمی بود که بگذشت؟
اگر بنا بر ادامه دادن است باید به دیزالو تن دهید.داریم درباره ازدواج صحبت می‌کنیم.
ازدواج یک مسئله چندوجهی است. پیچیده است و مهم‌تر این که در چهارچوب‌های “واقعی” معنا دارد.چه از واقعیت‌ها خوشتان بیاید چه نیاید.مسئله همزیستی و دوستی و تفاهم و تناسب و کلی چیز دیگر است.نمی‌گویم ارتباط معنی‌دارش با “عشق” همان‌قدر است که با خیارچنبر ، اما هرگز در برقراری ارتباطی ساده بین این دو مقوله، نباید دچار توهم شد.دیزالو اینجا معنا دارد.سعی کنید بپذیرید که دوره عاشقیت یکه و تکرارنشدنی و بدون امتداد است.اما می‌توان جای خالی‌اش را با چیزهای بهتری پر کرد.با تکه‌های ارزشمندی که در همین زندگی “واقعی”برامان مانده.با صمیمیت و تفاهم و ایثار.
با دیزالو تصاویر قدیمی به تصاویر جدید.


و اگر این کسی نبود که شما فکر می‌کردید.اگر تخیل‌ پر آشوب‌تان در ساحت اداره و قسط و غصه و تبخال و دریانی و کهنه بچه لکه دار می‌شود و هیچ اشتراکی بین تصاویر برای دیزالو کردنشان وجود ندارد ..خب زمان گذشتن است.لحظه محتوم وداع.بدون دلخوری بدون خونریزی.
اینجا کسانی که تفاوت ساحت خیال و عالم واقعیت را ندانسته‌اند از زیان‌کاران خواهند بود.از غصه‌خورندگان. از میرنگان خاسر به غم غم‌باد.


وعده نهایی :


هر رفتنی بازگشتنی است.شور عاشقانه هم‌چنین.
این زندگی واقعی خوشبختانه برای قابل تحمل شدن شکاف‌های نامعقولی دارد که با هیچ منطق کثیف و مزخرفی پر نمی‌شود.این شکاف‌ها را – اگر بلد شوید- باجنون می‌شود پر کرد.با ارتعاشات دیوانگی . با عشق.


اینجاست که رهاکنندگان ، دریافت‌کنندگان خواهند بود.آنان خواهند توانست آب حیات عشق را در رگشان روانه کنند.آنان با سر فروآوردن فروتنانه مقابل واقعیت در واقع کلک زده‌اند.آنان می‌توانند چیزهای خوش و شیرین را کنج دلشان نگه دارند. می‌توانند زنده‌اش کنند.می‌توانند با آن زندگی کنند.می‌توانند حتی در زندگی زناشویی‌شان لحظات ریز و زیبای عاشقانه را در هوا بقاپند و نفس عمیق بکشند.آنان به جای تصاحب اختاپوس مرموز در جهان خشک بیرون می‌پذیرند که جایش در دریا‌ست و همیشه می‌توانند به آن سر بزنند.و این لذت بزرگی است که هر دو طرف رابطه اینها را بفهمند و فرصتی را برای سر زدن به اقیانوس‌های دلپذیر قدیمی بگذارند.








روی ذهن

از وبلاگ افکار
To patronize (someone): to behave towards (someone) in a way which is kind and friendly but which nevertheless shows that one thinks oneself to be more important, clever etc than that person.(پترونایز با کسر پ)
من لغت فارسی برای این رفتار بلد نیستم. نوعی از حرف زدن, کلام, گفتار حتی عمل که در ظاهر حالت دوستانه و محترم داره اما رفتار طرف یه جاییش بد روی اعصاب میره و تحقیر کننده است و نمیشه هم دست روی هیچ کلمه خاصیش گذاشت. توی این حالت مشکل احتمالا کلمات نیستند بلکه دیدگاه پشت کلمات هستند...اینکه علی رغم کلمات یکسان این برداشت برای گوینده هست که بالاتر از شنونده است و باید سواد شنونده رو بالا ببره یا فهمش رو بیشتر کنه یا اصولا خودش رو بالاتر از طرف میدونه. ظاهر رفتار ممکنه یک مکالمه برابر باشه اما در واقعیت رفتار و تعامل از حالت هم شان که شایسته دو انسانه خارج میشه.
--> امیدوارم خودم در برخوردهام این طوری نباشم حتی ناخودآگاه، چون تحمل چنین برخوردی از دیگران برایم سخت است، هر چند در مواردی به مصالحی برای مدتی شاید بشود تحمل کرد.
***
به آقای مازیار و بقیه که شاید از اصل اوکام خوششان اومده :
برای اطلاعات بیشتر در مورد این اصل و بررسی ریاضی ش به فصل 28،Model Comparison and Occam's Razor، از کتاب
نوشته David McKay را پیشنهاد می کنم.
او این کتاب شو به حرکت برای مبارزه با سلاح ها تقدیم کرده:
My textbook is dedicated to the Campaign Against the Arms Trade
یه نمودار جالب توی صفحه است با این تیتر Who has got weapons of mass destruction?
البته به جز سلاح کشتار جمعی و کلاهک اتمی، که بحث درستی است، در مورد آزادی های اجتماعی و ... باید برای او توضیح بدیم که کار نفر دوم نوشتنش :)
***
تو ای نایاب، ای ناب مرا دریاب دریاب
***
دلم پرسه زدن در جنگل می خواد

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

ایران چگونه واقعیتی برای ما بوده و است؟ هم از نظر زمانی و هم مکانی و هم معنایی و محتوایی
به بهانه بحثهای قبلی و سخنرانی اخیر خامنه ای در شیراز
1- در حدود صد سال قبل بیش از هشتاد درصد جمعیت ایران روستا نشین و عشایر بوده اند، و بیش از نود درصد فاقد سواد. همچنین فاقد وسایل ارتباطی هم بوده ایم. حالا پرسش این است، یک فرد هویت خود را، چگونه درک و فهم میکرده است؟
2- در دویست و سیصد سال اخیر که غربیها با ما مواجهه داشته اند، دست به تحقیق درباره ما و نوشتن تاریخ ما زده اند، ادعا من این است که ما بیشتر به واسطه آن تحقیقات و مفاهیم تازه وارد شده از غرب خود را میشناسیم، تا تحقیقات خودمان درباره خودمان. دلیل ادعایم؛ درک ایران به عنوان یک کل و هویت ملی یکپارچه در قرنهای گذشته اگر وجود داشته باشد، چنین ذهنیتی میبایستی در متون به جای مانده از قرون گذشته طبق نظریه های باز تابی دیده شود، چنین ذهنیتی در متون نظم و نثر سعدی، حافظ، نظامی، عطار، مولوی و... کجاست؟
3- همچنین درک و فهم تاریخ ایران به صورت دو پاره و دو تکه قبل از اسلام و بعد از اسلام نیز اگر وجود داشته باشد، همانند بالا باید در متون این قرون دیده شود؟ کجا است؟
4- ادعا من این است که دیکتاتورهای ایران( حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی) برای ساختن ایدئولوژی خود دست به دوگانه کردن و پر رنگ کردن تاریخ، زده اند. و این دوگانگی متضاد پیش از اسلام و بعد از اسلام جایی در ذهنیت قرون گذشته وجود ندارد. اگر است کجاست؟
5- دلیل تاکید بر متون تاریخی برای این است که تنها منبع درک ذهنیت افراد و آدمهای آن قرون یا معماری و آثار هنری به جا مانده است و یا متون مکتوب، و فکر میکنم متن بیشتر نمایندگی ذهنیت را داشته باشد.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

سردرگمی ها

حکم شلاق که برای فعالان اجتماعی جنبش زنان به نظرم احمقانه است: کاش می شد برهنه از هراس بود
***
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
***
Accept the simplest explanation that fit's data. Occam's razor
(اصل اوکام)
***
دو دنیا وجود دارد دنیای که رویایش را داریم و دنیای واقعیت. -پ. کوئلیو، کتاب زهیر.
***
آیا من ایمان دارم؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

راهنمای عملی آش خوری

چهار ماه از دوران آشخوریم گذشته، دنبال راهنمایی های دیگران گشته بودم قبل از شروع
الان این پست را دیدم که اطلاعات کاملی دارد، خوبه برای کسی که ناچار باشه
***
در مورد سربازی ام می خواهم بنویسم، ولی فعلا می خواهم تشکر کنم از
سربازان وظیفه نیروی انتظامی که خستگی ماموریت عید را بر چهره ی اندکی شان دیده ام
ننگ و دیگر هیچ
ننگ برای من، برای ما و برای همه، برای ایران! برای این کشور با تمدن چند هزار ساله، نه شوخی نکنم، برای این " دشت بی فرهنگی" که دوباره چوب الف اش گلی دیگری کاشته است.
همین جا بگویم که منظورم حکومت نیست، اینکه آنها فلان فلان شده هستند بماند، منظورم خود این مردم هستند، خصوصا قشر به ظاهر تحصیل کرده و فهمیده که همیشه خودش را محق میداند، به این جمله توجه کنید، « تو واسه چی زنده ایی»، بنا بر گفته شاهدان این جمله ایی است که استادِ حتما محترمی به دانشجوی دوره دکترا شیمی دانشگاه شهید بهشتی میگوید، و دانشجو بیچاره، از این جهت که خواسته در این تمدن چند هزار ساله تحصیل کند، دست به خود کشی میزند، که دیگر تحمل انواع فشارهای روانی را نداشته است.
راستی ما مردم، این تحصیل کردههای عزیز با خودمان چه کار میکنیم، لحظه ای شده از خودمان بپرسیم. فرافکنی نکنیم، به کارهایمان، به رفتار و گفتارمان توجه کرده ایم، چقدر خود شیفته و حق به جانب رفتار میکنیم! دیگری را نمیبینیم، تحقیر و توهین اساتید محترم با چسباندن انگ بی سوادی بردانشجو رفتار عادی محیطهای علمی ما شده است.
راستی کجایند این دانشجویان آزادی خواه! و پر شور، چرا کسی از حقوق دانشجویان حرفی نمیزند، این اساتید پر مدعا انسان دوست کجایند، و روشن فکران همه چیز دانمان، جنبش دانشجویی کجاست، چرا کلاسی تعطیل نمیشود، شعاری داده نمیشود، حداقل که میشود سمینار بررسی روابط ما بین اساتید و دانشجو برگزار کرد. فقط باید موضوعی سیاسی باشد تا دهانهایمان را باز کنیم، راستی مایی که فهم و توانایی اصلاح روابطمان را با هم نداریم، چه ادعاهای گند گندی داریم!!! مسخره نیست و خنده دار! فقط ننگ است و دیگر هیچ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

چرا دریای عمان؟

Principlium جان من چند تا توضیح کوچیک دارم

یکم: سابقه تاریخی برای چیزی مشروعیت نمیاره. هزار تا چیز هست که سابقه طولانی تاریخی داره ولی ما روزی 1000 بار آرزو می کنیم از شرشون خلاص شیم. کار بد بده حتی اگه هزاران سال سنت شده باشه.

دوم: قبل از اینکه پارسها برسن و اسم اینجا رو بزارن خلیج پارس ایلامی های بدبخت بهش می گفتن "نارماراتو".

سوم: اسمها مهم هستن چون دو کار مهم می کنن. یکی اینکه بازگو کننده مناسبات قدرت هستند و دوم اینکه هویت بخش هستند.

چهارم: به لحاظ تاریخی سهم 50-50 همیشه بوده. یعنی همیشه جنوب خلیج فارس عربها زندگی می کردن. فقط ماجرا این بوده که ایرانیا هر وقت قدرت پیدا می کردن می رفتن اونور آب رو هم می گرفتن. این دوره ها عبارت بودند از:

هخامنشی
ساسانی
آل بویه
سلجوقی
صفویه
افشار

دوره های دیگه ای هم بودند که ایرانیا عمان رو اشغال کرده اند. اینو از این جهت گفتم که یادمون باشه چرا عربا نسبت به ایران همیشه یه احساس ترس داشته و دارند و نمی خوان بزارن ایران خودشو به اونا تحمیل کنه. به خصوص حالا که به برکت نقت قدرت مند شده اند. البته از طرفی اونها هم 1360 سال پیش چنان زخم کاری به ایران زدن که جاش هنوزم خوب نشده! واسه همین این دعوای تاریخی همچنان ادامه داره.

دست آخر اینکه:
به نظر من اگه عدالت هدف باشه دریایی هم که بین ایران و عمان مشاء است دلیلی نداره اسمش دریای عمان باشه. با منطق عربها ما هم می تونیم اسمشو بزاریم دریای بلوچستان یا ایران یا مکران! البته این هم عادلانه نیست.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

وقتی نخ دست ما نیست

این پست یه کم قدیمیه. ببخشید


"Inside Iraq" from Aljazeera

حضار عراقی هستند. بحثی با میهمانانی از گروههای مختلف سیاسی کشور. برنامه در اردن ضبط می شود.

آخر برنامه است. مجری از مردم می پرسد: آنها که معتقدند حمله آمریکا یک حرکت آزادیبخش بوده دستشان را بالا ببرند.

به سادگی هیچ کس!

آنها که معتقدند حمله آمریکا فقط به معنی اشغال آن کشور بوده دستشان را بالا ببرند.

اینبار همه! آنها حکومت صدام را به مراتب به پرداختن هرگونه بهایی برای آزادی ترجیح می دهند.

از مردم یک حومه فقیر نشین کاراکاس می پرسند آیا حاضرید به اصلاحات قانون اساسی که چاوز برای گسترش و دائمی کردن قدرت کشور پیشنهاد داده رای دهید؟ خیلی ها می گویند او برای آنها بهداشت و خدمات دیگر تامین کرده است. پس به او رای خواهند داد تا این j کوچولو به کاسترویی قلمبه تبدیل شود و بساط دموکراسی را کم کم در ونزوئلا تعطیل کند.

امروز در روسیه انتخابات است. فقط حزب اعلی حضرت پوتین دستش باز است که به راحتی برای انتخابات کارزار راه بیاندازد. رقیبان احتمالی قبلا دستگیر و زندانی شده اند. لیبرالها بارها تهدید شده اند و حتی گاه مورد ضرب و شتم واقع می شوند و کاسپاروفها آنجا در اقلیتند. مردم فکر می کنند پوتین رهبر خوبی است و رشد اقتصادی را برای روسیه به همراه آورده. آنها نمی دانند که این رشد ظاهری فقط و فقط به برکت فروش نفت بشکه ای 100 دلار است و نه چیزی بیشتر. آنها پوتین را همچنین رهبر مقتدری می دانند که روسیه را در جهان سربلند کرده است. ماه پیش وقتی از مردم در ولگاگراد پرسیده اند که کدامیک از رهبران کشورتان را بیشتر می پسندید، اکثر آنها گفته اند اول پوتین بعد استالین! و به این سان دیکتاتوری نفتی کودتای خزنده خود را بر علیه آزادی به پیش می برد و مردم راضی از شکم سیرشان و شخصیت کاریزماتیک رهبرشان به آزادیخواهان پشت می کنند تا کاسپاروفها تنها بمانند.

جاهای دیگر دنیا هم وضع کم و بیش بر همین منوال است و تنها چیزی که برای بیشتر مردم مهم است، وضع زندگی شان، فقط خودشان و فقط در لحظه است. دیگران و آینده صرف نظر کردنی ترین چیزها هستند.

می توانیم احساس درماندگی کنیم وقتی نخ دست ما نیست. وقتی مردم رفاه شان و زندگی عادی هر روزه شان را به هر چیز والاتری ترجیح می دهند. وقتی به راحتی معتقدند که به آنها مربوط نیست چه کسی و چگونه حکومت می کند. هر که می خواهد بیاید و هر غلطی می خواهد بکند به ما مربوط نیست. فقط وضع زندگی ما را بهتر کند.

۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

اسم خلیجو چی بذاریم؟

مدتها بود وبلاگ ننوشته بودم. ولی این نوشته نفر سوم قلقلکم داد که یه پستی بزارم.
قضیه اینه که آقا منم با نفر سوم به شدت موافقم. راست می گه. کی گفته ما اسم یه جایی رو که بین ما و همسایه های جنوبیمون مشاء هست ورداریم به نام خودمون ثبت کنیم؟

مثل اینکه خونه من تو یه کوچه باشه من اسم خودمو بزارم رو کوچه. خوب همسایه ها شاکی میشن.
منتها بدبختی اینه که همسایه ها هم یه چیزایی هستن از جنس خودمون.
من ضمن اینکه قبول دارم الان ما ضعیف شدیم که این کارا رو باهامون می کنن، اما می گم ما حتی وقتی قوی بودیم هم حق چنین نام گذاری رو نداشتیم.
عربها هم حق ندارن اسم یه جای مشاء رو به نام خودشون بزارن خلیج عربی

گاندی به ما یاد داده که از سر انتقام و کینه بدی رو با بدی جواب ندیم. به چیزی عمل کنیم که اعتقاد داریم درست و عادلانه است. بنابراین ما باید یه اسم جدید برای این باریکه آب دست و پا کنیم که به کسی بر نخوره.

مثلا خلیج خاورمیانه چطوره؟

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

نوآوری

" برای فهم اینکه کشوری توسعه یافته یا در حال توسعه* است، نیازی به اندازه گیری درآمد ملی یا سرانه نیست. کافی است به دبستانها برویم و به روانشناسی آموزش کودکان توجه کنیم. نطفه های توسعه در دبستانها بسته می شود، نه در آزمایشگاه ها. این انسان ها هستند که سرمایه را بارور، فناوری را ابداع و طبیعت را تسخیر** می کنند، لذا انسانی قدرت نوآوری و خلاقیت دارد که شخصیت او در دوران کودکی با این مفاهیم خو گرفته باشد. کودکی که فقط آموخته است تقلید کند، چشم بگوید، منفعل باشد، ساکت بماند و خطوط قرمز را رعایت کند، چگونه می تواند در عرصه تولید، دانش و فناوری پیشتاز، خلاق، نوآور و مرزشکن باشد؟ سرمایه های ما در چاه های نفت، یا در بانک ها نیست، سرمایه های ما در دبستان ها نشسته اند، با آنان چه می کنیم؟" داگلاس نورس، برنده جایزه نوبل اقتصاد سال 1993

* در حال توسعه = توسعه نیافته، با توجه به متن چنین کشوری توسعه پیدا می کند به نظر؟ حداقل نام مناسب اگر عقب مانده نگوییم، در حال در جا زدن است.

** متن ترجمه شده فارسی را در روزنامه دیدم، نمی دانم در متن انگلیسی هم به همین زبان با طبیعت صحبت شده یا نه؟ با طبیعت همراه شدن بهتر است.

شاید نظراتی اضافه کردم، شما هم اگر جذابیتی در موضوع برایتان هست نظر بدهید. با متن نفر سوم در مورد خلیج فارس موافقم.





۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

چرا نباید نام خلیج فارس تغییر بکند؟
دلیل ما ایرانیان برای تغییر نکردن نام خلیج فارس چیست؟ چرا فکر میکنیم این حق ما است، و آنها بنابر دشمنی و یا توطئه در پی تغییر نام این خلیج هستند؟ اصلا نام یک چیز را چه کسی و یا کسانی و بر چه مبنایی تعیین میکنند؟ آیا اینکه چیزی قبلا نامی داشته است، دلیلی برای ادامه آن نام و یا وضعیت تا بی نهایت میشود؟ آیا اشتباه است، که داشتن هر چیزی قیمتی و کوششی میخواهد؟ این فکر تغییر نا پذیری، چونکه ما میخواهیم چه قدر منطقی است؟
آیا وقت آن نرسیده است که ما ایرانیان دست از توهم مان و خود شیفگی مان بر داریم و واقع بین شویم؟ و این فکر بزرگی و شکوه و جباروت و قدرت را فراموش کنیم؟ و به اطرافمان و به دنیا نگاهی بکنیم؟
تلخ است، اما واقعیت دارد، با نگاهی به آمارهای مقایسه ای با کشورهای دور و نزدیک، ما نه قدرتی و نه بزرگی داریم،...........، هیچ! فقط آدمهایی شده ایم که حرف مفت میزنیم، به حرف آقای رئیس جمهور در روزنامه اعتماد ملی امروز نگاهی بکنید؛ « برای اقتصاد جهان برنامه دارم»، متاسفانه وضع مردم هم بهتر از این آقا نیست.
دنیا با حرف مفت ساخته نشده و ساخته نمیشود و ساخته نخواهد شد.
همه چیز تغییر میکند (بدون بحث فلسفی) و هر تغییری دلایل و عوامل خاص خود را دارد.آنها زحمت کشیده اند و بهای تغییر را پرداخته اند، و ما میخواهیم با حرف و در پناه تاریخ، آنها را از نتیجه کارشان دور بکنیم، آیا ساده دلانه نیست!؟

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

آموزش مردمسالاری به برادر موگابه

اشتباهات رابرت موگابه در برگزاری انتخابات، مایه تاسف و نگرانی است. و میبایست، این برادر را آگاه کرد و راه درست برگزار
کردن انتخابات را به اش آموزش داد
از این بابت ایشان را برای شرکت در یک دوره آموزشی فشرده به همراه کارگاه مربوطه به سرپرست برادر جنتی و اساتید مجرب
دیگر دعوت مینماییم
باشد، که لطف خداوند شامل حال ما بشود