‏نمایش پست‌ها با برچسب مطالعات بین الملل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مطالعات بین الملل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

آیا کره شمالی تغییر می کند؟

چند روز پیش تو ترمینال اتفاقی یک چیز جالب دیدم. اخبار تلوزیون ملاقات بی سابقه و تاریخی رهبران دو کره را نشان داد. اونم تو کره شمالی یعنی تنگ ترین قفس دنیا. رهبران مستبد و فاسد کره شمالی که طی چند دهه گذشته سیاست انزوای جهانی رو پیش گرفته بودن و تنها با چین و روسیه ارتباط داشتن مثل اینکه از وقتی تونستن به بمب اتم دست پیدا کنن دارن یه تغییراتی در رفتارشون ایجاد می کنند. این کشور فقیر و بسیار دردسر ساز شرق آسیا تو این چند سال آخر خیلی زیر فشار اقتصادی بود اما حکومت تمام امکانات کشور رو برای ساخت بمب اتم بسیج کرد و پارسال بالاخره به خواستش رسید. از اون موقع یه نرمشهایی در رفتار هیات حاکمه کره شمالی دیده شد. اول نمی شد این قضیه رو جدی گرفت و همه فکر می کردن اینا دوباره می خوان یه قر جلوی دنیا بدن که برای چند روزی فشارها کم بشه و دوباره کارشونو ادامه بدن. اما اون طور که معلوم شد ظاهرا قضیه جدی بود. کره شمالی واقعا نیروگاه اتمیشو تعطیل کرد ! حالا بعد از این قضیه اون شب تو ترمینال دیدم که این کیم جونگ ایلِ در به در انگار که یه شب خواب ناجوری دیده باشه (از اون خوابایی که ناصرخسرو رو زیر و رو کرد.) اصلا رفتارش زیر و رو شده بود. این آدم که همیشه توسط رسانه های کره در حالت برج زهر مار به تصویر کشیده شده بود – مثلا سان دیدن از ارتش، یا بازدید از یه مدرسه در حالی که بچه ها دست و پاشو می بوسن و دارن مجیزشو می خونن – این بار در حالتهای غیر رسمی نشون داده می شد. مثلا وایساده بود تو میدون منتظر مهمونش و هی وول می خورد و به ساعتش نگاه می کرد یا از پشت نشون داده می شد. بعدم که رییس جمهور کره جنوبی رسید، برخلاف همیشه که تو صورت شمالیا اخم و بی اعتمادی شدیدی دیده می شد و انگار با نگاهشون می خواستن بگن ما خیلی لطف کردیم بهتون اجازه دادیم بیاین زیارتمون، این بار آقا همچین ماچ و بوسه گرمی با جنوبیه کرد که یعنی خیلی لطف کردین تشیف آوردین محل ما گذاشتین مارو قابل دونستین. ایشالا دفعه دیگه با خانوم بچه ها و از این حرفا.

نمی دونم آیا واقعا تو کره شمالی خبری هست؟ آیا رهبرانشون واقعا سر عقل اومدن و می خوان اصلاحات رو شروع کنن؟ یا فقط حرفه ای تر شدن و می خوان یه کم امروزی تر باشن؟ من به شق اول خوشبینم البته این تغییر بسیار طولانی خواهد بود اما اگه این مساله حل بشه بار بزرگی از دوش جهان برداشته می شه و حلقه بزرگی از زنجیر استبداد در جهان مفقود میشه. اگه چین و روسیه بزارن.

۱۳۸۶ مهر ۷, شنبه

برمه نفت ندارد

مردم برمه روزها و ساعتهای سختی را پشت سر می گذارند. برمه کشوری است که 45 سال دیکتاتوری نظامیان بر اون حاکم بوده است و امروز مردم با مرکزیت مخالفان دموکراسی خواه و راهبان بودایی و بدون رهبری واحد در حال مبارزه با حکومت فاسد نظامی ژنرالها هستند. تحت حکومت ژنرالها کشور وضعیت رکود اقتصادی را تجربه می کند (درآمد سالانه سرانه: 1800 $ / ایران: 8700 $) و مردم زیر فشار و سرکوب، از حقوق انسانی خود محروم هستند. خانم آنگ سان سوچی، رهبر مخالفان حکومت و برنده جایزه صلح نوبل که سالها در زندان بوده از سال 1990 در حبس خانگی گرفتار است و جامعه جهانی .... قبل از پرداختن به واکنش جامعه جهانی چند خط مقدمه می نویسم.

جغرافیای سیاسی برمه
اقوامی که درآن زندگی می کنند بیشتر از نژاد تبتی هستند اما در طول قرنها تمدنهای هند و تایلند هم بر فرهنگ آن تاثیر گذاشته اند. بنابراین این فرهنگ ترکیبی است از عناصر ضد دموکراتیک چینی، دموکراتیک بودایی، دموکراتیک هندی و غیر دموکراتیک تایلندی. برمه با سه کشور هند در غرب، چین در شمال و تایلند در شرق و جنوب مرز طولانی دارد.



تاریخ برمه
برمه کشوریست که تاریخ طولانی دارد. این کشور تا نیمه قرن نوزدهم دارای حکومت مستقل و مقتدر بود و هویت ملی آن ربشه در تاریخ طولانیش دارد. اما این کشور از 1851 که توسط انگلستان تصرف و به هند الحاق شد، به یک مستعمره تبدیل شد. پس از آن جنبش های مردمی برای رهایی از استعمار در کشور شکل گرفت. یکی از آنها "گروه 30 رفیق" به رهبری ژنرال آنگ سان بود. گروه او در جنگ جهانی دوم با زاپنیها برای بیرون راندن قوای انگلستان متحد شدند. اما در سال 1944 که مشخص شد نتیجه جنگ بر علیه ژاپن خواهد بود با متفقین بر علیه ژاپن متحد شدند و پس از 1947 کشور استقلال یافت و ژنرال آنگ سان به رهبری دولت انتقالی برگزیده شد. اما چند ماه بعد توسط رقبای سیاسی ترور و به قهرمان استقلال کشور برمه معروف شد. برمه تا 1962 که ارتش در آنجا دست به کودتا زد، دارای یک حکومت دموکراتیک بود. اما مردم ساکن ت نماندند و در 1974 و مهمتر از آن در سال 1988 بر علیه حکومت دست به قیام زدند. قیام به شدت سرکوب شد و یک کودتای دیگر ژنرال جدیدی را به قدرت رساند. او قول انتخابات آزاد را داد و انتخابات در 1990 برگزار شد که در آن لیگ ملی برای دموکراسی به رهبری دختر ژنرال "آنگ سان" به نام "آنگ سان سو چی" برنده شد. اما حکومت نتیجه انتخابات را نپذیرفت و دیکتاتوری خود را تا به امروز ادامه داده است. الان 12 تا ژنرال منزوی و فاسد دارن بر کشور حکومت می کنن که در اقتصاد فاجعه آفریدن، پایتختشونو از ترس مردم به وسط جنگل منتقل کردن و اسمشو گذاشتن شهر شاهان!، از مردم برای ساخت این شهر بیگاری اجباری می کشن و زنهای بسیاری رو وادار به ارائه خدمات جنسی به نفرات خدوم و از جان گذشته ارتش ملی می کنن!

حکومت نظامیان و جامعه بین الملل (دوستان ناباب، دشمنان منفعت طلب)
فکر می کنید چه کشورهایی از حکومت نظامیان حمایت می کنند؟ هند، چین و روسیه. هند با اینکه خودش یه کشور دموکراتیکه ولی ظاهرا به دلیل ثبات مرزها و امنیت داخلیش با حکومت برمه رابطه داره. در شرق هند چسبیده به برمه یه منطقه به اسم آسام هست که جنبشهای جدایی طلبانه نیرومندی داره و احتمالا هند نمی خواد که جدایی طلبان آسام در برمه پایگاه پیدا کنن. ضمنا هند به منابع کوچک گاز برمه هم نظر داره.


روسیه هم کشوریه که به صورت تاریخی برای کسب منافع خودش به هر بازیه کثیفی دست میزنه. روسها که خودشون حکومت دموکراتیکی ندارن، دموکراسی هم اصلا براشون مساله ای نیست و هرجا بتونن اسلحه بفروشن و رشوه بگیرن و موش بدوونن فوری دست به کار میشن. اونها البته شرکای قابل اتکایی هم نیستن و هیچ وقت اهل بازی برنده برنده با طرف مقابلشون نبودن. اونا گندکاریاشونو فقط تا وقتی ادامه می دن که براشون بصرفه و بعدش خدافظ شما. جمع می کنن و میرن (مثل بامبولی که سر نیروگاه بوشهر در آوردن).
اما چین. چین دو ملاحظه در ماجرای برمه داره. یکی داخلی و یکی خارجی. در بعد داخلی مردم برمه تبتی نژاد هستن و از اونجا که برمه با تبت در چین هم مرزه و دموکراسی در برمه می تونه به تبت هم سرایت کنه، چین حکومت دیکتاتوری نظامی رو به هر چیز دیگه در برمه ترجیح میده. در بعد خارجی باز دو مساله هست. اولا با توجه به اختلافات مرزی که چین و هند اون طرف در کشمیر دارن، حالا که هند در برمه نفوذ داره، چین نباید تو این بازی عقب بمونه و میدونو جلوی هند خالی کنه. در واقع برمه یه وضعیتی داره که چین و هند هر دو میتونن ازش بر علیه طرف مقابل استفاده کنن. مساله دوم اینه که چین از وجود بحران در کره شمالی و برمه در بعد جهانی سود می بره. چون هم می تونه نفوذ منطقه ایشو تثبیت کنه و هم هر چی مشکلات بیشتری تو منطقه وجود داشته باشه، جامعه جهانی دیرتر به چین برای گذار به دموکراسی فشار میاره.
همون طور که ملاحظه می کنین بر خلاف تصور عامه قوز و شقیقه در مواردی می تونن ارتباط عمیقی با هم پیدا کنن!
اما دوستان مردم برمه چه کسانی هستن؟ تقریبا هیچ کشوری. آقایون در مجمع عمومی سازمان ملل، تیراندازی نظامیان به مردم و کشتار اونها رو شدیدا محکوم کردن اما نتونستن بر سر تحریم برمه به توافق برسن. چرا؟ چون برمه نفت نداره، چون جای مهمی واقع نشده و به جز چین و هند و تایلند برای کسی مهم نیست که اونجا چی می گذره. چطور همین جامعه جهانی زیر فشار آمریکا و انگلیس تونست بر سر حمله به افغانستان به توافق برسه؟ یا به خاطر نفت و منافع اسراییل آمریکاییها حاضر شدن این همه برای برقراری دموکراسی در عراق خرج کنن؟ اما هیچکی حاضر نیست برای سرنگونی حکومت پشمکی برمه 2 تا سرباز بفرسته اونجا؟ نومحافظه کارهای آمریکا که ادعا می کنن به تبعیت از دکترین گسترش دموکراسی ویلسون پس از جنگ جهانی دوم باید عمل کنن، چه جوری حساب کتاب می کنن که حمله به عراق عاقلانه در میاد ولی برمه رو حتی نباید درست و حسابی تحریم کرد؟
اروپاییها می شینن جلسه میزارن و داد می زنن که وای وای حکومت برمه چقدر بده! اما در همون زمان شرکت توتال با همراهی شریک آمریکاییش شورون داره خط لوله گاز برمه به تایلند رو می سازه! اروپایی ها حتی حاضر نیستن از 400 میلیون دلار تجارت سالانشون با برمه صرفنظر کنن تا بلکه مردم این کشور فلک زده بعد از 45 سال از شر حکومت نظامیان راحت شن. همین وضع در زیمبابوه هم هست. مردم زیمبابوه هم باید به تنهایی هزینه مخالفتشون با استبداد رو بپردازن. چون ادعای گسترش دموکراسی طنز تلخی بیش نیست. ببینید صادرات برمه در سال 2006 به چه مقصدهایی رفته:



در واقع شاید تنها دوستان مردم برمه گروهی از فعالان مدنی و مردم روشنفکر دنیا باشن که الان دارن تو خیابونای بانکوک و مانیل و لندن با اونها اعلام همبستگی می کنن.

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

مخالفت با جنگ عراق چرا؟

در این چهار سالی که از حمله آمریکا به عراق می گذرد همیشه این سوال در ذهن من وجود داشته که چرا باید با چنین اتفاقی مخالف بود؟

1) اگر مخالفان معتقدند که امریکا این اقدام را نه برای بهتر شدن زندگی مردم عراق، که برای منافع خود انجام داده است، آنگاه باید به این سوال پاسخ بدهند که اگر بر فرض هم چنین بوده، آیا اشکالی دارد که آمریکابه دنبال منافع خود بوده باشد؟ یعنی اگر نتیجه این اقدام برای مردم عراق مثبت باشد آنوقت باید بگوییم این کار بد است چون آمریکاییها آنرا با خلوص نیت انجام نداده اند؟

2) اگر با نفس جنگ و کشته شدن انسانها مشکل دارند باید در نظر داشته باشند که صدام در زمان حکومت خود 3،400،000 از مردم عراق و 400،000 ایرانی و نمی دانم چقدر کویتی را به قتل رساند و معلوم نیست که اگر حکومتش تداوم می یافت چند نفر دیگر را می کشت. اگر کشته های عراقی را بر روزهای حکومت صدام تقسیم کنیم می شود روزی 345 نفر. در حال حاضر روزی حدود 100 نفر در خشونت های فرقه ای کشته می شوند. کدام یک بهتر است؟ اگر مرگ یک نفر از مرگ چند نفر جلوگیری کند کدام یک بهتر است؟ آنها که از چنین منظری اعتراض دارند چرا هر روز در 27 سال حکومت صدام فریادشان به هوا نبود؟

3) اگر امریکاییها به این دلیل با جنگ مخالفند که فرزندانشان در آن کشته شدند خوب می توان به آنها حق داد. اما پس بقیه مردم دنیا چرا مخالفت می کنند؟

4) اگر مانند اکبر گنجی می گویند دموکراسی را نمی توان به زور سرنیزه به کشوری آورد، باید به این سوال پاسخ بدهند که آیا وجود حکومت نیم بندی مانند حکومت کنونی شرایط بهتری برای گذار به دموکراسی فراهم نمی کند؟ و اگر این اتفاق نمی افتاد چگونه ممکن بود بشود صد حزب بعث را از سر راه تاریخ عراق و منطقه برداشت؟

5) بالاخره اگر می پرسند "مگر آمریکا همان نبود که در جنگ ایران از عراق و صدام حمایت کرد؟" باید گفت چرا درست، اما حالا که کار امریکا به نفع مردم عراق و منطقه است آیا ما باید بر اساس نفع خودمان عمل کنیم یا بگردیم به دنبال نیت ها و منافع آمریکا؟

بنابراین بر خلاف جنگ ویتنام، من به دلایل بالا به اتفاقاتی که در عراق افتاده خوشبین هستم و آنرا اقدام نکوهیده ای نمی دانم. حوادث تلخی که اتفاق می افتند شاید مشابه چرک کردن زخمی پس از عمل جراحی باشند. عملی که اگر انجام نمی شد، جان بیمار در خطر بود. فراموش نکنیم ملت فرانسه با دوازده میلیون جمعیت در زمان انقلاب کبیر 1،200،000 نفر از جمعیت خود را از دست داد تا توانست عقب ماندگیهایش را جبران کند.

اما در عوض چند ملاحظه دارم که در اینجا به آنها اشاره می کنم:

1) حالا که جنگ اتفاق افتاده اما هنوز حکومت جدید تثبیت نشده است، آمریکاییها به حکم منافع مردم عراق و منافع بلند مدتی که در حمایت از دموکراسی دارند، حق ندارند نیروهای خود را از عراق خارج کنند و میدان را به دست تندروهای سنی مذهب یا اکثریت شیعه بیاندازند تا مجددا دیکتاتوری جدیدی مشابه زمان صدام ایجاد کنند. در این زمان مخالفت با ادامه جنگ از هر سو که باشد، هزاران با بدتر از مخالفت اولیه با آن است.

2) اگر حکومت جدید نتواند از عهده آبادانی کشور و تامین امنیت آن بر آید و وضعیت در میان مدت از دوره حکومت صدام بدتر شود، آنگاه بنا به تجربه تاریخی لحظه مرگ دموکراسی عراقی فرا رسیده و مردم مجددا به استبداد برای تامین نیازهای اولیه خود تن خواهند داد. بنابراین موفقیت دولت دموکراتیک در تامین امنیت و توسعه به مقداری بیش از دوران گذشته، شرط بقای دموکراسی نوپا در عراق و افغانستان است که متاسفانه چشم انداز روشنی در عراق دیده نمی شود.

۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

زخم ویتنام


مشابه اتفاقی که در چین افتاد، در ویتنام هم افتاد. ویتنام مستعمره فرانسه بود و چیزی نمی خواست جز استقلال. وقتی ویتنامی ها در 1949 اعلام استقلال کردند، فرانسه به ویتنام وارد جنگ شد و در 1951 طی قرار داد صلحی ناعادلانه و به پیروی از تجربه کره، ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شد. ویتنامی ها که دنبال استقلال بودند، حالا با یک کشور تجزیه شده بنا به خواست غرب روبرو شدند. پس نیروهای ملی گرای ویتنام که کمونیست هم بودند برای اتحاد دوباره کشور آستین بالا زدند و این بار به ناچار با امریکا در گیر شدند و مجبور شدند به دلیل کشمکش با چینی ها از کمکهای شوروی استفاده کنند. در جنگی که بیش از ده سال طول کشید بیش از 5.5 میلیون انسان کشته شدند و در نتیجه فضای خشونت و ظلم و کشتار در منطقه، در سه کشور ویتنام، کامبوج و لائوس حکومت کمونیستی به وجود آمد.

خدا رو شکر که آمریکا در جنگ رسما شکست خورد و ویتنام پیروز شد وگرنه شاید ویتنام هم یه چیزی می شد مثل کره شمالی.

چرا باید فرانسویها جنوب شرق اسیا رو استعمار می کردند؟

چرا باید غرب استقلال یک کشور زیر ستم رو به خاطر ترس از کمونیسم و نفوذ چین و شوروی به رسمیت نمی شناخت و وارد جنگ با اون می شد؟

چه کسی مسئول این همه خونیست که ریخته شد و این استبدادی که الان در لائوس و ویتنام میراث اون دوره است و بلایی که در دوران خمرهای سرخ بر سر کامبوج اومد؟

چین چگونه کمونیست شد؟

چین در بیشتر طول تاریخش یه کشور مقتدر بوده و اگر هم مشکلات داخلی داشته تا همین 200 سال اخیر از بیرون مورد تهدید قرار نگرفته بود. اما در اوج دوران استعمار قدیم، خارجی ها چینی ها رو تحقیر کردن. انگلیسی ها، پرتقالی ها، روسهای تزاری، ژاپنیها و فرانسویها ملتهایی بودن که به خاک و منابع چین نظر داشتند. انگلستان در جنگ تریاک در میانه قرن نوزدهم چین رو شکست داد. در این جنگ فرانسه هم به انگلستان بسیار کمک کرد چون در حوزه نفوذ چین (جنوب شرق آسیا) منافع استعماری داشت. روسیه بخشی از سرزمینهای شمالی چین رو گرفت و امتیازات زیادی رو در قبال صلح از چینی ها مطالبه کرد و گرفت. ژاپن هم که قول داده بود حاکمیت چین بر کره رو بپذیره بالاخره در 1895 کره رو فتح کرد.

بنابراین...
چینی ها به خارجی ها به خصوص انگلیسیها که از همه نیرومندتر بودند بدبین شدند. به همه چیز آنها از جمله نظام سیاسیشون که حکومت دموکراتیک بود و به دنبال آرمان رهایی از شر استعمار رفتند.

از طرفی...
چین از داخل پوسیده بود. سلسله منچو، آخرین پادشاهی چین، حکومتی بود همچون حکومت قاجارها در ایران، واپس گرا، بوروکراتیک و ضعیف. وقتی این امپراطوری در 1911 فروپاشید و در کشور جمهوری اعلام شد، هرج و مرج کشور را فرا گرفت.

در همین زمان...
ژاپن در 1931 به منچوری حمله و این استان چین رو تصرف کرد

پس حالا...
چین به دو چیز نیاز داشت: حکومت مقتدر داخلی که کشور پاره پاره شده رو متحد کنه و دولتی که بتونه شر استعمار انگلیس و ژاپن را از کشور در معرض تهدید چینی های مضطرب رها کنه.

از طرف دیگر...
در روسیه انقلاب شده بود و امپراطوری تزاری جای خودشو به حکومت بلشویکی داده بود. حکومت کمونیستی هم در جنگ دوم جهانی بر علیه ژاپنیها می جنگید و از طرفی در تقابل با غرب قرار گرفته بود.

حالا همه قطعات این پازل رو بذارین کنار هم ببینین چی در میاد:
– حکومت کمونیستی شوروی الگوی مناسبی است برای حکومت مقتدر مرکزی که چین دموکرات (1911 تا 1949) نداشت و سخت به اون نیازمند بود.
– شوروی هم با تمام دشمنان چین دشمنه (ژاپن، انگلستان و فرانسه)
– و این یعنی اینکه چینیها می تونن برای رفع مشکلاتشون هم روی الگوی شوروی حساب کنند و هم روی خود شوروی.

به این ترتیب در 1949 چین به اردوگاه شرق ملحق شد. در حالی که انگلستان و فرانسه می تونستند به جای دشمن به متحدان چین بدل بشن و به دوام حکومت جمهوری در اون جا کمک کنند که نکردن و چوبشو هنوز هم مردمی که گرفتار استبداد تک حزبی هستند دارن می خورن و ضمنا چین بدل به یک تهدید و رقیب برای غرب شده.
پس شاید بشه ادعا کرد غرب در انداختن چین به دام حکومت کمونیستی مقصره

زخم ویتنام
مشابه اتفاقی که در چین افتاد، در ویتنام هم افتاد. ویتنام مستعمره فرانسه بود و چیزی نمی خواست جز استقلال. وقتی ویتنامی ها در 1949 اعلام استقلال کردند، فرانسه به ویتنام وارد جنگ شد و در 1951 طی قرار داد صلحی ناعادلانه و به پیروی از تجربه کره، ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شد. ویتنامی ها که دنبال استقلال بودند، حالا با یک کشور تجزیه شده بنا به خواست غرب روبرو شدند. پس نیروهای ملی گرای ویتنام که کمونیست هم بودند برای اتحاد دوباره کشور آستین بالا زدند و این بار به ناچار با امریکا در گیر شدند و مجبور شدند به دلیل کشمکش با چینی ها از کمکهای شوروی استفاده کنند. در جنگی که بیش از ده سال طول کشید بیش از 5.5 میلیون انسان کشته شدند و در نتیجه فضای خشونت و ظلم و کشتار در منطقه، در سه کشور ویتنام، کامبوج و لائوس حکومت کمونیستی به وجود آمد.
خدا رو شکر که آمریکا در جنگ رسما شکست خورد و ویتنام پیروز شد وگرنه شاید ویتنام هم یه چیزی می شد مثل کره شمالی.
چرا باید فرانسویها جنوب شرق اسیا رو استعمار می کردند؟
چرا باید غرب استقلال یک کشور زیر ستم رو به خاطر ترس از کمونیسم و نفوذ چین و شوروی به رسمیت نمی شناخت و وارد جنگ با اون می شد؟
چه کسی مسئول این همه خونیست که ریخته شد و این استبدادی که الان در لائوس و ویتنام میراث اون دوره است و بلایی که در دوران خمرهای سرخ بر سر کامبوج اومد؟

پس از جنگ اول جهانی - قسمت دوم

در قسمت قبلی این پست درباره ستمی که در جنگ جهانی اول بر آلمانها رفت نوشتم. منظورم اصلا این نیست که بگم آلمانها مظلوم بودند. منظورم تطهیر جنایاتی که آنها مرتکب شدند نیست. انکار هم نمی کنم که آلمانها خود آغاز گر جنگ اول بودند. من به خوبی و بدی کسی کاری ندارم. فقط می خواهم از این ماجرا چند نتیجه گیری کلی درباره آدمها کنم.
اول اینکه این حادثه و حادثه های مشابه دیگر (مثل ماجرای ویتنام و چین که بعدا می نویسم) نشون می ده که نابرابری هایی که آدمها بین خودشون و دیگران به نفع خودشون ایجاد می کنن، بی جواب نمی مونه. یعنی نباید هیچ وقت کسی رو تحقیر کرد و گفت "آخیش دلم خنک شد". حتی اگر طرف آدم ناجوری باشه. باید همیشه خوب بود و طرف مقابل رو هم به خوبی دعوت کرد. جواب خشونت رو بهتره با خشونت متقابل ندیم. جواب تحقیر رو هم همینطور. چون اینکار زخمی ایجاد می کنه که بعدا دوباره سر باز می کنه. به قول گاندی بزرگ، "سیاست چشم در برابر چشم در نهایت موجب کور شدن همه می شه"
دوم اینکه خوشحال نباشین که همه منابع اطرافتون رو برای خودتون جمع کردین و دیگران رو محروم نگه داشتین. هر نابرابری که ظالمانه باشه معمولا یه روز به یه فتنه جدید منجر می شه چون آدمای محروم و مورد ظلم به ناچار به دنبال راهی برای ضربه زدن به شما و جبران این وضع خواهند گشت و دیر یا زود اونو پیدا خواهند کرد.

این الگویی که گفتم رو به نظر من هم میشه تو رابطه فردی آدما دید، هم تو رابطه بین حکومتها با مردمشون و هم رابطه بین دولتها.

پس از عقب موندگی، محرومیت و مورد ظلم قرار گرفتن هیچ کس نباید خوشحال بود و احساس جلو بودن کرد. این می تونه دلیلی باشه که کشورهای قوی به کشورهای ضعیف و محروم ظلم نکنن و به علاوه به اونها کمک کنن که از فلاکت و بدبختی در بیان. این به نفع خودشونه.

۱۳۸۶ تیر ۵, سه‌شنبه

پس از جنگ اول جهانی - قسمت اول

چند روزه دارم تاریخ جنگهای جهانی رو می خونم. دونستن اینکه هیتلر تحت چه شرایطی در آلمان ظهور کرد و اینکه چرا دموکراسی در اروپا در فاصله دو جنگ (39- 1918) در بسیاری از کشور سقوط کرد، برام جالبه. قرن نوزدهم قرن رقابتهای استعماری بین کشورهای اروپایی بود. رقبای این بازی کثیف عبارت بودند از: انگلستان، فرانسه، امپراطوری اتریش مجارستان، امپراطوری عثمانی، امپراتوری روسیه، ایتالیا و ژاپن. آمریکا هنوز در این زمان به بازی قدرت جهانی وارد نشده بود و پرتغال و اسپانیا هم تا این زمان از نفس افتاده بودند و به کشورگشایی فکر نمی کردند.

اروپا از نیمه دوم قرن نوزدهم تا وقوع جنگ دوم جهانی دوران صلح مسلح را تجربه کرد که طی آن این قدرتها برای توسعه خود سرگرم ائتلافهای ناپایدار با یکدیگر بودند و بر سر قلمرو و داشتن مستعمرات بیشتر با هم رقابت می کردند، معامله می کردند و گاهی هم می جنگیدند. آتش این زیاده خواهی های جنون آمیز سرانجام به جنگ اول منجر شد که نتیجه آن از بین رفتن امپراطوریهای اتریش مجارستان، روسیه و عثمانی شد. روسیه بخشی از قلمروِ به زور اشغال کرده و حتی بخشی از خاک خود را از دست داد و آلمان هم به خاک سیاه نشست. انگلستان و فرانسه پیروز واقعی این جنگ بودند. آلمان نه تنها ویران شد و شکست خورد، بلکه بخشی از خاک و تمام مستعمرات خود را هم از دست داد و طی کنفرانس صلح ورسای غرامت سنگینی بر آن کشور تحمیل شد و در اروپا تحقیر شد. با اینکه آلمانیها از گذشته دور آدمهای سخت کوش و پرکاری بودند، هدایت نادرست اقتصادی و فشارهایی که دیگران بر آنها تحمیل کردند، ایشان را به فلاکت سختی دچار کرد. در سالهای سخت پس از جنگ اول که فرانسه و انگلستان و شوروی جوان و آمریکا از تحقیر آلمان سرخوش بودند، آلمانیها برای زنده ماندن به نان شب محتاج شدند. رکود اقتصادی، گرسنگی و فقر و تحقیر، در نهایت شرایطی را به وجود آورد که دموکراسی به کناری گذاشته شد و مردم هیتلر منجی را برای نجات خود انتخاب کردند. و آن شد که نباید می شد. جنگی در گرفت که 52 میلیون کشته در پی داشت. 7 میلیون آلمانی، 26 میلیون روس، 6 میلیون لهستانی، 8 میلیون چینی و 3 میلیون ژاپنی. 500 هزار انگلیسی و 650 هزار فرانسوی نیز خون بهای ستمی را پرداخت کردند که فکر می کردند برای آنها یک پیروزی بوده است. در پست بعدی در این باره بیشتر می نویسم.