***
ده دوازده روزی است که کامپیوتر روشن نمی شد و من هم حوصله نداشتم، حالا هم درست نشده فقط روشنش کردم یه جوری :)
***
ده دوازده روزی است که کامپیوتر روشن نمی شد و من هم حوصله نداشتم، حالا هم درست نشده فقط روشنش کردم یه جوری :)
دانشگاه تهران در حال استقبال از رییس جمهور است!
بابت سه دانشجوی شکنجه شده در بند
بابت مهرورزی نسبت به بچه های تحکیم وحدت و سازمان ادوار
بابت 300 دانشجوی ستاره دار که نشان لیاقت ملی دریافت کرده اند
بابت تجلیل از اساتید دگر اندیش
بابت کمیته هایی که علاقه مند به حفظ انضباط در دانشگاهها هستند
و بابت .........
به راستی واقعا آیا اداره یک کشور اینقدر دشوار است؟
آیا راهی وجود ندارد تا بازی جوری باشد که همه بتوانند همبازی باشند؟
آیا می دانید کل درآمد نفت کشور ما که در واقع کل درآمد سالانه ماست به اندازه درآمد شرکت مایکروسافت با 79000 نفر پرسنل است؟ با این وضع آیا کشور ما در مقایسه با جهان بیرون مثل یه ده کوره نیست؟ آیا نمی توان به رشد کردن فکر کرد؟
آیا نمی توانیم دست در دست هم بدهیم و به توسعه ایران فکر کنیم؟
آیا بستن تمام دهان ها، قطع کردن همه رابطه ها، شکستن همه حرمتها، خراب کردن همه نهادهای مدنی، ترساندن همه آدمها و تراشیدن این همه دشمن واقعا برای اداره کردن یک حکومت باثبات لازم است؟ آیا گسستن از مردم به ثبات حاکمیت لطمه نمی زند؟
چرا؟
چه لزومی دارد؟
چند روز پیش تو ترمینال اتفاقی یک چیز جالب دیدم. اخبار تلوزیون ملاقات بی سابقه و تاریخی رهبران دو کره را نشان داد. اونم تو کره شمالی یعنی تنگ ترین قفس دنیا. رهبران مستبد و فاسد کره شمالی که طی چند دهه گذشته سیاست انزوای جهانی رو پیش گرفته بودن و تنها با چین و روسیه ارتباط داشتن مثل اینکه از وقتی تونستن به بمب اتم دست پیدا کنن دارن یه تغییراتی در رفتارشون ایجاد می کنند. این کشور فقیر و بسیار دردسر ساز شرق آسیا تو این چند سال آخر خیلی زیر فشار اقتصادی بود اما حکومت تمام امکانات کشور رو برای ساخت بمب اتم بسیج کرد و پارسال بالاخره به خواستش رسید. از اون موقع یه نرمشهایی در رفتار هیات حاکمه کره شمالی دیده شد. اول نمی شد این قضیه رو جدی گرفت و همه فکر می کردن اینا دوباره می خوان یه قر جلوی دنیا بدن که برای چند روزی فشارها کم بشه و دوباره کارشونو ادامه بدن. اما اون طور که معلوم شد ظاهرا قضیه جدی بود. کره شمالی واقعا نیروگاه اتمیشو تعطیل کرد ! حالا بعد از این قضیه اون شب تو ترمینال دیدم که این کیم جونگ ایلِ در به در انگار که یه شب خواب ناجوری دیده باشه (از اون خوابایی که ناصرخسرو رو زیر و رو کرد.) اصلا رفتارش زیر و رو شده بود. این آدم که همیشه توسط رسانه های کره در حالت برج زهر مار به تصویر کشیده شده بود – مثلا سان دیدن از ارتش، یا بازدید از یه مدرسه در حالی که بچه ها دست و پاشو می بوسن و دارن مجیزشو می خونن – این بار در حالتهای غیر رسمی نشون داده می شد. مثلا وایساده بود تو میدون منتظر مهمونش و هی وول می خورد و به ساعتش نگاه می کرد یا از پشت نشون داده می شد. بعدم که رییس جمهور کره جنوبی رسید، برخلاف همیشه که تو صورت شمالیا اخم و بی اعتمادی شدیدی دیده می شد و انگار با نگاهشون می خواستن بگن ما خیلی لطف کردیم بهتون اجازه دادیم بیاین زیارتمون، این بار آقا همچین ماچ و بوسه گرمی با جنوبیه کرد که یعنی خیلی لطف کردین تشیف آوردین محل ما گذاشتین مارو قابل دونستین. ایشالا دفعه دیگه با خانوم بچه ها و از این حرفا.
نمی دونم آیا واقعا تو کره شمالی خبری هست؟ آیا رهبرانشون واقعا سر عقل اومدن و می خوان اصلاحات رو شروع کنن؟ یا فقط حرفه ای تر شدن و می خوان یه کم امروزی تر باشن؟ من به شق اول خوشبینم البته این تغییر بسیار طولانی خواهد بود اما اگه این مساله حل بشه بار بزرگی از دوش جهان برداشته می شه و حلقه بزرگی از زنجیر استبداد در جهان مفقود میشه. اگه چین و روسیه بزارن.
سیستم تقویم قمری، در مقایسه با سیستم شمسی عقب مانده تر است. سال آن ده روز کوتاهتر است و در طول زمان از تقویم شمسی و میلادی جلو می زند. بخشی از تاریخ کشور ما از زمان حمله اعراب تا دوره قاجار بر اساس سیستم قمری تاریخ نگاری شده و در حال حاضر 42 سال از تقویم شمسی جلوتر است.
یادم می آید که اختلاط این دو نوع سیستم در کتابهای تاریخ ما در دوره راهنمایی و دبیرستان، همیشه پیوستگی تاریخ را در ذهنم بر هم می زد. مثلا طبق تاریخ قمری سال انقلاب مشروطه سال 1324 بود. ولی چند صفحه بعد میدیدی که رضا شاه سال 1320 از ایران تبعید شد!
به همین خاطر به همه دوستانی که دستی بر قلم دارند و احیاناً می خواهند به تاریخ استناد کنند، پیشنهاد می کنم از این به بعد همه جا از تاریخ شمسی استفاده کنند که پیوستگی تاریخی ذهنمان به هم نخورد. چون ما همینجوری ملتی هستیم که حافظه تاریخیمان نیمه تعطیل است. این کار را اینجوری انجام دهید:
سال شمسی = سال قمری * 0.97023 (اگر اعشار آن در حد هزارم بود به پایین و در غیر اینصورت باید به بالا گرد شود.)
در مورد تاریخهای میلادی هم اگر آنها را به شمسی تبدیل کنید، چون حوادث کشور خودمان را با تاریخ شمسی در یاد داریم، خواننده می تواند وضع مملکت خود را با دنیا مقایسه کند و مثلا یادش بیاید که وقتی در 1786 دموکراسی در آمریکا بر قرار شد، اینجا سال 1165 بود که آقا محمد خان قاجار داشت در ایران زور می زد تا مملکت تکه پاره و قبیله ای را یک جوری به هم بچسباند و متحد کند.
این کار را هم اینجوری بکنید:
سال شمسی = سال میلادی – 622 (ماههای ژانویه، فوریه و مارس)
سال شمسی = سال میلادی – 621 (بقیه ماههای سال)
ضمناً یک ایده فعلاً در حد dreaming هم دارم!
چه خوب می شد اعیاد مذهبی اسلامیمان را هم به تاریخ شمسی برگزار می کردیم. یعنی یه نفر میشِست حساب می کرد که مثلا تولد حضرت علی(ع) یا عید فطر به تاریخ شمسی در چه روزی اتفاق افتاده و از این به بعد ما همان روز را جشن می گرفتیم. ماه رمضان هم همینطور. به هر حال منافاتی بین مسلمان بودن و استفاده از تاریخ شمسی وجود ندارد. حالا این فقط یک ایده بود.
(یادداشتی از یک مهمان)
نقاشی قشنگیه! خوب کشیده شده، نقاشی دیواری میدان ونک را میگویم! ایران، تهران، میدان ونک، میدانی در میانه بالایی شهر. اولین بار که دیدم اش، خوشحال شدم، نقاشی گل، مرغ و شمع و از این چیزها نبود، و یا پرتره حضرات، که نه از باب زیبا بودنشان که از جهت قدرتمند بودنشان کشیده شده اند! به زمین نزدیک شده، به آدمها، دو مرد بچه به دوش پشت به میدان در جاده ای، چند ساختمان چند طبقه، زنی در حال تکاندن زیر اندازی و درخت و تپه زارهای سر سبز! چند سئوال؛ این نقاشی چی است؟! چه چیز را نشان میدهد؟ و یا بیان میکند؟ واقعیت، رویا، آرزو، و یا این نقاشی کجاست؟ و این آدمها کی هستند؟ شهری با تپه زارهای سرسبز و یا روستایی با ساختمانهای چند طبقه؟ آیا دوگانه ای تصویر شده است؟ آشتی کنان شهر و روستا؟ و یا طبیعت و دست ساخته؟ و یا سنت و مدرن؟! و یا حرکتی سرخوشانه و شاید اعتراضی از شهر و پشت به آن به سوی روستا است؟ زن در خانه و مشغول تکاندن زیر اندازی اما در آپارتمان و مرد در بیرون خانه اما مشغول بچه داری؟ کدام، شهر است؟ کدام، واقعیت است؟ میدان و یا نقاشی؟ آیا این یک شهر آرمانی است؟ روزی با تلاش ما میدان شبیه نقاشی میشود؟! و یا اینکه روزی ذهنیت ما و نقاشی مان شبیه میدان؟! شهر خوب چه شکلی است؟ .......................................................
معجزه می کند این آینه دیگران. چه وحشتناک است وقتی دیگری را به جای خودت می بینی و او رفتاری را با تو یا با دیگران می کند که تو می کنی یا قبلا می کردی. وقتی می بینی که چگونه بابت این رفتار اشتباه ناچار می شود هزینه بپردازد و چگونه دیگران در غیابش درباره او زمزمه های تلخ می کنند. چگونه از او می پرهیزند و تنها می ماند.
مرا قبلا به دیکتاتوری و عدم انعطاف در برنامه ریزی محکوم می کردند. من یا باورم نمی شد چنین باشم یا کار خود را درست می دانستم. اما وقتی کار دیگرانی که دیکتاتورانه به جای پیشنهاد در مورد یک تفریح گروهی به تو دستور می دادند که بیا برویم فلان جا و فقط فلان جا، آنوقت که من می گویم و آنطور که من می خواهم، تازه فهمیدم که چه برای طرف مقابل این می تواند ناراحت کننده باشد. آنوقت بود که ارزش "سیاست توافقی" = politics of compromise را فهمیدم. چه زندگی شیرین می شود وقتی برگت را می گذاری روی میز و دیگری هم می گذارد، بعد با هم چانه می زنید تا بر یک برنامه مورد قبول طرفین توافق کنید. چانه زدن. به جای اینکه بگویی "این کار را بکنیم." بپرسی "این کار را بکنیم؟" و انتظار نه را هم داشته باشی.
برنده سیاست توافقی کسی است که اطلاعات و تجربه بیشتری دارد نه آنکه بیشتر زور می گوید. آن کسی برنده است که برگهای بیشتری برای رو کردن داشته باشد و آنکه درایت این را داشته باشد که تنها زمانی از سر میز مذاکره بلند شود که از رضایت نسبی طرف مقابل اطمینان داشته باشد.
من دیگر تا جایی که در خودآگاهم بگنجد، حتی لحظه ای حاضر نیستم به گذشته ام باز گردم. برنامه ای که همه با هم بسازیم حتی اگر یقین بدانی که بهترین برنامه نیست لذت بخش است چون بیشترین رضایت را به خود جلب کرده است. اگر سهم بیشتری می خواهی بهتر است اطلاعاتت را بیشتر کنی و پیشنهادات جذاب تری داشته باشی. فقط همین.
این "سیاست توافقی" به نظر من یکی از مهمترین مهارتهای زندگی است. ناشی از قابلیت ما انسانها برای مذاکره با یکدیگر. این را دوست دارم سر کلاس مهارتها بیشتر باز کنم. این فرایند گذار از رفتارهای ایدئولوژیک به رفتارهای استراتژیک را به نظر من خیلی از ما باید یاد بگیریم. انعطاف پذیر بودن حتی در برابر کسانی که دوستشان نمی داری و با آنها مشکل داری. بده بستان کردن، چانه زدن، معامله کردن، کوتاه آمدن، گوش دادن
یک پست دیگر در این باره خواهم نوشت.
3) دار المومنین
این پست آخر تم جامعه شناسی داره و دیگه سفرنامه نیست. گفتم که به قول ابراهیم نبوی گویا برداشت سنتی از دین در شهرهای داخلی فلات ایران محکم ایستاده است و روی خوشی به پویایی و نوگرایی و فهم های جدید از دین نشان نمی دهد. بعضی از شاهرودی ها در چند مورد (که آخری را خودم حضور داشم) اون طور که به بچه های گروه ما می گفتن دل خوشی از دانشجو ها نداشتن. استدلالشان ساده بود. ببینید:
1. شهر ماقبل از اینکه دانشجوها بیایند دار المومنین بوده (همه هم چادر سر می کردند.)
2. دانشجوها که اومدند فساد و بی بند و باری راه انداختن. به خصوص دخترا برای پرداخت شهریه دانشگاهشون (دانشگاه آزاد) در این شهر خود فروشی می کنند.
3. مردان ما هم که تقصیر ندارند، آنها وسوسه می شوند.
4. پس دانشجوهای دختر فاسد و بد هستند ولی مردان عزیزی که خریدار خدمات جنسی آنها هستند تقصیری ندارند چون آنها وسوسه می شوند !
5. حالا گذشته از این حرفا، خونه دانشجویی هم برای اجاره داریم اگر خواستید بگویید !!!
اینها کسانی هستند که به دین سنتی باور دارند. برداشتی از دین که بی تعارف مبتنی بر اخلاق نیست. دین در اینجا در حقیقت صورت بندی ظاهری یک فرهنگ است. فرهنگی که مبتنی بر اخلاقیات خرد بنیاد نیست. این فرهنگ در دنیای سنتی به نوعی حضور داشته و بد بختانه در دنیای مدرن هم به نوعی دیگر حضور دارد. در دین سنتی، دین داری تعهدی برای زندگی اخلاقی نیست. دین در حقیقت قانون جامعه است. مثلا قوانین دین با پوشاندن بدن زنان، مردان را از گناه باز می دارند. یعنی عدم تعرض به زن در چنین حالتی نه ناشی از یک تعهد درونی برای مرد، بلکه ناشی از نبود امکان چنین کاری است. از این رو در جایی که چنین طرز فکری غلبه دارد، با تغییر پوشش ظاهری، نظم جامعه فرو می پاشد و فساد گسترش می یابد. زیرا کسی از مرد انتظار ندارد به زن تجاوز نکند به این دلیل که این کار بد است و بر خلاف میل زن است. مرد به زن تجاوز نمی کند چون نمی تواند و هرکجا که بتواند این کار را می کند و همه هم این را می دانند. در این دیدگاه مومن فردی اخلاق گرا نیست و از او چنین انتظاری نیز نمی رود. مومن کسی است که به قوانین و فرامین عمل کند. بدون فکر، بدون قدرت تمیز خوب و بد. او هرکاری را نمی کند، از این روست که از بچگی با توسری و زور یاد گرفته که نکند و هر چه را می کند ناشی از پاداشی است که از آن انتظار دارد.
به این ترتیب بعد تعهد در دین قربانی بعد توکل و تعبد در آن می شود و مومن به چنین جایگاه سخیفی تنزل می یابد. به علاوه مومن حق دارد به ضرر جمع، منفعت طلبی کند. چنانکه با آنکه دانشجوها را عامل فساد می داند، برای کسب درآمد شخصی حاضر است به آنها خانه اجاره بدهد. در اینجا هم مومن از تعهد به جامعه معاف است. در جامعه ای که بر این بنیان بنا شده باشد، اخلاقیات رنگ می بازد و مردم هنر فکر کردن و تمیز دادن بین درست و نادرست را در پای اطاعت از زور و آنچه بی چون و چرا از کودکی بر آنان تحمیل شده، قربانی می کنند.
بدبختانه به نظر می رسد در جامعه مدرن هم کنش مبتنی بر قانون بر کنش مبتنی بر اخلاق غلبه دارد. مردم خیلی از کارها را نمی کنند چون از پلیس می ترسند و اگر پلیس نباشد، همان آدمهای به ظاهر مدرن، دزدی و جنایت می کنند. آنها نیز پلیس درونی ندارند و اخلافیاتی بر اساس خرد برای خود نساخته اند. در جامعه مدرن هم گاه اخلاق گرایی و آرمان گرایی نکوهش می شود.
بحث بر سر شدت ضعف موضوع در جهان سنتی و مدرن است. آنچه من نوشتم صرفا یک نگاه به مساله ای بود که بر اثر حرف آن خانم شاهرودی در ذهنم جرقه زد و ارتباطی هم با شهر و مکان خاصی ندارد. یک جلوه از تفکر سنتی بود که آنروز بر من نمایان شد.
2) شهرهایی در دامن کویر
اما داستان شاهرود و بسطام و دامغان با طبرستان فرق داره. هر سه شهر به دلیل مجاورت با کویر مرکزی و کمبود آب، اقلیمی خشک و نیمه کویری دارن و این اقلیم که مشخصه بارزش کمبود منابع هست، فرهنگی مخصوص به خودش رو می سازه. من تمام ابعاد این فرهنگ رو نمی شناسم اما به تجربه دیدم که شهرهای کویری داخلی فلات ایران (کرمان، یزد، اصفهان، کاشان، سمنان، زاهدان، طبس و ...) محمل نوعی محافظه کاری هستند که پوشیدگی، پنهان کاری و داشتن دین سنتی و تعصب دینی ویژگی برجسته اونه. این سه شهری هم که ما دیدیم احتمالا باید تحت تاثیر چنین فرهنگی بوده باشن. دیگه اینکه به دلیل همین محدودیت منابع، این شهرها جمعیت کمی رو به خود جذب کرده اند و ویژگی هایی مشابه بسیاری از شهرهای کوچک دیگر ایران دارند. مثلا این وضعیت رو من به کمال در اقلید فارس مشاهده کردم و چند روز باهاش زندگی کردم. سوم اینکه به دلیل کوچکی و محدودیت منابع هیچ یک از این شهر ها در ایران مرکزیت نداشته اند و تنها شهرهای عبوری بوده اند. دامغان بر سر راه اصلی جاده ابریشم بوده و شاهرود و بسطام بیشتر در انزوای جغرافیایی قرار داشتند. این انزوا رویه های مختلفی رو می تونسته نشون بده. از طرفی آرامش این منطقه باعث پرورش عرفا در اون می شده و از طرفی به عقاید اقلیت مجال بقا می داده است. مثلا سنگسر (مهدی شهر فعلی) پایگاه بهاییان در ایران بوده است. یا اهل تسنن در بسطام و خرقان حضور خود را حفظ کرده اند. رویه دیگر انزوای جغرافیایی کاهش تبادلات فرهنگی و شکل گیری یک خرده فرهنگ درونگرا و بسته است. این موضوع جالبیه که در قسمت سوم بهش پرداختم. تا اینجا در مورد سفرمون باید بگم که اولا جنبه های مثبت و منفی هر دو را داشت. یادآوری می کنم تا ترازوی انصاف رو از دست ندیم. ما میزبانانی داشتیم که بسیار مهربان بودند و به ما محبت کردند. با صرف وقتشون، با هدیه ارزشمندشون، با راهنماییشون، با تامین سرپناه برای ما با وجود محدودیتی که می دونیم داشتن (و ما خودمون نخواستیم مزاحمشون بشیم). ما شب رو در یک مسافر خونه خوابیدیم که قیمت و امکاناتش متناسب بود و اونجا هم احساس نا امنی نکردیم. در داخل هیچکدام از شهرهایی که بودیم نا امنی احساس نکردیم و بهمون بد نگذشت. و در مقابل: با یه محیط نا امن به نام جنگل ابر روبرو شدیم که ازش مجبور شدیم پرهیز کنیم. یه راننده ناجور داشتیم که پدرمونو درآورد. با یه بزرگواری در دامغان روبرو شدیم که مبایل منو بلند کرد و پس از مذاکرات بسیار با ما (با تشکر از مذاکره کننده تیم خودی) مثل مورد قبلی در اردبیل گوشی رو نوش جان کرد. و خورده ریز اگه بگم، نون قندی های خوشمزه شاهرود، پسته خوب دامغان، کرایه ماشینهای مفت به نسبت تهرون، فضای خوب خرقان در مقابل پارکی که نفهمیدیم چرا برقش رفت و چادری که نفهمیدیم آقای راننده چی کارش داشت. این هم یک تجربه بود با رویه های مثبت و منفی. می مونه بقیه زندگیمون که مجبوریم بازم هی بریم سفر اونم از نوع adventure
از این دو مطلبی که نوشتم این جمع بندی رو می کنم که شناخت علمی بله، گمانه زنی بله، داشتن یک زمینه ذهنی بر اساس تجربه بله ولی زدن یک اتهام کلی که تر و خشکو با هم بسوزونه نه، صفر و یک دیدن نه.
من آدم تنبلی هستم. هم در نوشتن هم در خواندن. امروز (شنبه) تازه مطالبی رو که در حاشیه سفر ما به استان سمنان در وبلاگ جمعی پاینده نوشته شده بود خوندم. مطلب کالیگولا رو البته 4 شنبه دیده بودم. راستش من واقعاً از جنجالی که سر سفرمون پیش اومد بسیار بسیار متاسف شدم. تو این ماجرا دخالتی نمی کنم چون فکر می کنم که در موقعیتی نیستم که بتونم دخالت موثری بکنم و حرفم خریداری نداره. فقط سعی می کنم در چند پست آینده برداشت خودم رو از سفر و جایی که به اون سفر کرده بودیم بنویسم. این کارو همون روزی که برگشتیم می خواستم بکنم ولی گرفتاری و تنبلی نذاشت. حالا با همون تیتری که از اول تو ذهنم بود می نویسم ولی با توجه به بحثهایی که پیش اومد:
همیشه دوست داشتم یه سفر به استان سمنان برم و پایتخت اشکانیان "شهر صد دروازه" و مسجد تاریخانه رو ببینم. این دفه من تو برنامه ریزی کاره ای نبودم و فکر نمی کردم جایی که میریم جز جنگل چیز دیگه ای داشته باشه. اما از قضا رفتیم دامغانو شاهرودو بسطامو خرقان و چشمه علی رو هم دیدیم و یه خر بازی نسبتا مناسب انجام دادیم البته با مقداری بدبیاری و یه کم احساس نا امنی که با خرد ورزی برطرفش کردیم. جنگل ابر برای من که زیاد تو البرز غلط زدم چیز تازه و خارق العاده ای نبود. من صحنه های به مراتب بکرتری از طبیعتو قبلا تو برنامه ها دیده بودم. ولی قشنگ بود. شاید ما انتظار زیادی داشتیم. ما برناممون این بود که اونجا شب بخوابیم و با طبیعت حال کنیم ولی وقتی واردش شدیم فهمیدیم که اگه شب بمونیم عده ای از برادرای اوباش با ما حال خواهند کرد. راننده عزیزمون مطلبو کامل باز کرد. آدم بدبین و پرحرفی بود. منو کفری کرد ولی کاوه رگ خوابشو پیدا کرده بود و باهاش حال می کرد. این بزرگوار توضیح داد (اقلا 40 بار به زبونای مختلف) که اینجا چون شما خانوم همراتونه این برادرای اراذل موتور سوار رم خواهند کرد کما اینکه هفته پیش عروس شهردار شاهرود گرفتارشون شده بود. می دونستم پشت کوه استان گلستانه. اونجا هم من با مردمی خشن برخورد کرده بودم و نا امنی رو در روستای زیارت در نهار خوران گرگان و در ترکمن صحرا به چشم دیده بودم. تو ترکمن صحرا حتی کم مونده بود نا امنی رو بکنن تو چشمون که آقای ساسان زاده به داد رسید. تو استان همسایه (مازندران) هم چند تا خاطره بد دارم که آخریش سیلی خوردن از یکی از هموطنان عزیز طبرستانی بود. کلا تجربه ای که من در شرق نوار ساحلی خزر از برخورد با مردم دارم بیشتر با احساس عدم امنیت همراه بوده. هر چی گیلک ها بی خیال و شاد و آرام هستن، این ور طرف مازندران مردم روحیه ای خشن دارند. البته این یه برداشت کلیه و تا دلتون بخاد من آدم خوب تو این خطه می شناسم ولی بحث بحث فرهنگه نه افراد.
اینجایی هم که رفتیم (جنگل ابر) به نظر می رسید از تاثیرات طبرستان بزرگ بی بهره نمونده باشه. به خصوص که می گفتن راه ترانزیت مواد مخدر از سمنان به گرگانه. آقای راننده همچنین در مورد بالاتنه و پایین تنه چوپونای منطقه ابر هم یه توضیحاتی داد که چشم و گوشمون باز شد. این خطر البته به همون منطقه و به تعدادی از چوپونا و برادرای اراذل محدود می شد و ربطی به شاهرود و بسطام و کل مردم نداشت. به هر حال هر جا که دنج باشه پاتوق این جور آدما میشه دیگه نه؟ این عجیب نیست و در همه جای ایران وجود داره.