۱۳۸۶ شهریور ۴, یکشنبه

احساس خاکستری

دوستانی، بهتر از آب روان دارم
راهنمایی هاشان، کمک هاشان ،تلاش هاشان برای کمک به من
فاصله هم بی تاثیر است گویا به لطف ارتباطات
هرچند
کنار هم بودن چیز دیگری ست
کاش می شد نوشت
***
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم هر وقت خواست
در بیست سالگی متولد بشوم
انگار
فرصت برای حادثه از دست رفته است
از ما گدشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
-جرات دیوانگی، قیصر امین پور-
***
در حال پوست انداختنم، از پوسته تخم خارج شدن یا شاید در حال بافتن پیله دور خود
نه
به زودی پیله را ترک می کنم
***
و نپرسیم کجاییم
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
***
سه هفته ای است چراغ وبلاگ خاموشه
ببخشید
ممنون از دوستانی که کامنت گذاشته بودن و ببخشید برای تاخیر در جواب دادن یا حداقل تشکر

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

به تو که خاطره ها مو به همیشه می بره

هر که رفت،
پاره ای از دل­مان
را با خود برد
-
همیشه با یک سفر آغاز می ­شود
درست وقتی که فکر می­کنی رسیده­ای
تازه ابتدای راه است

***
آرش می­گه : علی موند و حوضش

پیام هم فرار مغزها کرد. نشت نشا هم پیشنهاد شده به عنوان معادل برای ترجمه brain drain
***
Failing to plan is planning to fail.

مخالفت با جنگ عراق چرا؟

در این چهار سالی که از حمله آمریکا به عراق می گذرد همیشه این سوال در ذهن من وجود داشته که چرا باید با چنین اتفاقی مخالف بود؟

1) اگر مخالفان معتقدند که امریکا این اقدام را نه برای بهتر شدن زندگی مردم عراق، که برای منافع خود انجام داده است، آنگاه باید به این سوال پاسخ بدهند که اگر بر فرض هم چنین بوده، آیا اشکالی دارد که آمریکابه دنبال منافع خود بوده باشد؟ یعنی اگر نتیجه این اقدام برای مردم عراق مثبت باشد آنوقت باید بگوییم این کار بد است چون آمریکاییها آنرا با خلوص نیت انجام نداده اند؟

2) اگر با نفس جنگ و کشته شدن انسانها مشکل دارند باید در نظر داشته باشند که صدام در زمان حکومت خود 3،400،000 از مردم عراق و 400،000 ایرانی و نمی دانم چقدر کویتی را به قتل رساند و معلوم نیست که اگر حکومتش تداوم می یافت چند نفر دیگر را می کشت. اگر کشته های عراقی را بر روزهای حکومت صدام تقسیم کنیم می شود روزی 345 نفر. در حال حاضر روزی حدود 100 نفر در خشونت های فرقه ای کشته می شوند. کدام یک بهتر است؟ اگر مرگ یک نفر از مرگ چند نفر جلوگیری کند کدام یک بهتر است؟ آنها که از چنین منظری اعتراض دارند چرا هر روز در 27 سال حکومت صدام فریادشان به هوا نبود؟

3) اگر امریکاییها به این دلیل با جنگ مخالفند که فرزندانشان در آن کشته شدند خوب می توان به آنها حق داد. اما پس بقیه مردم دنیا چرا مخالفت می کنند؟

4) اگر مانند اکبر گنجی می گویند دموکراسی را نمی توان به زور سرنیزه به کشوری آورد، باید به این سوال پاسخ بدهند که آیا وجود حکومت نیم بندی مانند حکومت کنونی شرایط بهتری برای گذار به دموکراسی فراهم نمی کند؟ و اگر این اتفاق نمی افتاد چگونه ممکن بود بشود صد حزب بعث را از سر راه تاریخ عراق و منطقه برداشت؟

5) بالاخره اگر می پرسند "مگر آمریکا همان نبود که در جنگ ایران از عراق و صدام حمایت کرد؟" باید گفت چرا درست، اما حالا که کار امریکا به نفع مردم عراق و منطقه است آیا ما باید بر اساس نفع خودمان عمل کنیم یا بگردیم به دنبال نیت ها و منافع آمریکا؟

بنابراین بر خلاف جنگ ویتنام، من به دلایل بالا به اتفاقاتی که در عراق افتاده خوشبین هستم و آنرا اقدام نکوهیده ای نمی دانم. حوادث تلخی که اتفاق می افتند شاید مشابه چرک کردن زخمی پس از عمل جراحی باشند. عملی که اگر انجام نمی شد، جان بیمار در خطر بود. فراموش نکنیم ملت فرانسه با دوازده میلیون جمعیت در زمان انقلاب کبیر 1،200،000 نفر از جمعیت خود را از دست داد تا توانست عقب ماندگیهایش را جبران کند.

اما در عوض چند ملاحظه دارم که در اینجا به آنها اشاره می کنم:

1) حالا که جنگ اتفاق افتاده اما هنوز حکومت جدید تثبیت نشده است، آمریکاییها به حکم منافع مردم عراق و منافع بلند مدتی که در حمایت از دموکراسی دارند، حق ندارند نیروهای خود را از عراق خارج کنند و میدان را به دست تندروهای سنی مذهب یا اکثریت شیعه بیاندازند تا مجددا دیکتاتوری جدیدی مشابه زمان صدام ایجاد کنند. در این زمان مخالفت با ادامه جنگ از هر سو که باشد، هزاران با بدتر از مخالفت اولیه با آن است.

2) اگر حکومت جدید نتواند از عهده آبادانی کشور و تامین امنیت آن بر آید و وضعیت در میان مدت از دوره حکومت صدام بدتر شود، آنگاه بنا به تجربه تاریخی لحظه مرگ دموکراسی عراقی فرا رسیده و مردم مجددا به استبداد برای تامین نیازهای اولیه خود تن خواهند داد. بنابراین موفقیت دولت دموکراتیک در تامین امنیت و توسعه به مقداری بیش از دوران گذشته، شرط بقای دموکراسی نوپا در عراق و افغانستان است که متاسفانه چشم انداز روشنی در عراق دیده نمی شود.

۱۳۸۶ مرداد ۱۳, شنبه

امیدواریم در زمان زنده بودنمان !؟

۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
August 5th 2007 is the 101-st anniversary of the Iranian constitutional revolution. BUT Iranian people still struggle for democracy and student activists are still sent to jails
Several student activists spend this year’s anniversary in jails. They include Mohammad Hashemi, Ali Nikoonesbati, Ali Vefghi, Bahareh Hedayat, Mehdi Arabshahi, Hanif Yazdani, Abodllah Momeni, Bahram Fayyazi, Habib Hajiheydari, Morteza Eslahchi, Mojtaba Bayat,, Masood Habibi, Saeed Hossein-nia, Arash Khandel, Ashkan Ghiasvand, Mohammad-Hossein Mehrzad, Ahmad Ghassaban, Majid Tavakoli, Ehsan Mansouri, and Amir Yaghoub-aliIn support and memory of our fellow activists, who some of them are bloggres as well, a group of Iranian bloggres will change their blog title on August the 5th to "August the 5th: The day of support for jailed Iranian students". We invite you, even as a non-Iranian blogger, to participate in this cause. You can join by sending us e-mail to 14.mordad@gmail.com or write the name of your weblog in the comment box below, so it will be added to the list of the supporting weblogs
در این زمانه بی های و هوی لال پرست همه چیز مجازی شده، همبستگی مجازی

۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

زخم ویتنام


مشابه اتفاقی که در چین افتاد، در ویتنام هم افتاد. ویتنام مستعمره فرانسه بود و چیزی نمی خواست جز استقلال. وقتی ویتنامی ها در 1949 اعلام استقلال کردند، فرانسه به ویتنام وارد جنگ شد و در 1951 طی قرار داد صلحی ناعادلانه و به پیروی از تجربه کره، ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شد. ویتنامی ها که دنبال استقلال بودند، حالا با یک کشور تجزیه شده بنا به خواست غرب روبرو شدند. پس نیروهای ملی گرای ویتنام که کمونیست هم بودند برای اتحاد دوباره کشور آستین بالا زدند و این بار به ناچار با امریکا در گیر شدند و مجبور شدند به دلیل کشمکش با چینی ها از کمکهای شوروی استفاده کنند. در جنگی که بیش از ده سال طول کشید بیش از 5.5 میلیون انسان کشته شدند و در نتیجه فضای خشونت و ظلم و کشتار در منطقه، در سه کشور ویتنام، کامبوج و لائوس حکومت کمونیستی به وجود آمد.

خدا رو شکر که آمریکا در جنگ رسما شکست خورد و ویتنام پیروز شد وگرنه شاید ویتنام هم یه چیزی می شد مثل کره شمالی.

چرا باید فرانسویها جنوب شرق اسیا رو استعمار می کردند؟

چرا باید غرب استقلال یک کشور زیر ستم رو به خاطر ترس از کمونیسم و نفوذ چین و شوروی به رسمیت نمی شناخت و وارد جنگ با اون می شد؟

چه کسی مسئول این همه خونیست که ریخته شد و این استبدادی که الان در لائوس و ویتنام میراث اون دوره است و بلایی که در دوران خمرهای سرخ بر سر کامبوج اومد؟

چین چگونه کمونیست شد؟

چین در بیشتر طول تاریخش یه کشور مقتدر بوده و اگر هم مشکلات داخلی داشته تا همین 200 سال اخیر از بیرون مورد تهدید قرار نگرفته بود. اما در اوج دوران استعمار قدیم، خارجی ها چینی ها رو تحقیر کردن. انگلیسی ها، پرتقالی ها، روسهای تزاری، ژاپنیها و فرانسویها ملتهایی بودن که به خاک و منابع چین نظر داشتند. انگلستان در جنگ تریاک در میانه قرن نوزدهم چین رو شکست داد. در این جنگ فرانسه هم به انگلستان بسیار کمک کرد چون در حوزه نفوذ چین (جنوب شرق آسیا) منافع استعماری داشت. روسیه بخشی از سرزمینهای شمالی چین رو گرفت و امتیازات زیادی رو در قبال صلح از چینی ها مطالبه کرد و گرفت. ژاپن هم که قول داده بود حاکمیت چین بر کره رو بپذیره بالاخره در 1895 کره رو فتح کرد.

بنابراین...
چینی ها به خارجی ها به خصوص انگلیسیها که از همه نیرومندتر بودند بدبین شدند. به همه چیز آنها از جمله نظام سیاسیشون که حکومت دموکراتیک بود و به دنبال آرمان رهایی از شر استعمار رفتند.

از طرفی...
چین از داخل پوسیده بود. سلسله منچو، آخرین پادشاهی چین، حکومتی بود همچون حکومت قاجارها در ایران، واپس گرا، بوروکراتیک و ضعیف. وقتی این امپراطوری در 1911 فروپاشید و در کشور جمهوری اعلام شد، هرج و مرج کشور را فرا گرفت.

در همین زمان...
ژاپن در 1931 به منچوری حمله و این استان چین رو تصرف کرد

پس حالا...
چین به دو چیز نیاز داشت: حکومت مقتدر داخلی که کشور پاره پاره شده رو متحد کنه و دولتی که بتونه شر استعمار انگلیس و ژاپن را از کشور در معرض تهدید چینی های مضطرب رها کنه.

از طرف دیگر...
در روسیه انقلاب شده بود و امپراطوری تزاری جای خودشو به حکومت بلشویکی داده بود. حکومت کمونیستی هم در جنگ دوم جهانی بر علیه ژاپنیها می جنگید و از طرفی در تقابل با غرب قرار گرفته بود.

حالا همه قطعات این پازل رو بذارین کنار هم ببینین چی در میاد:
– حکومت کمونیستی شوروی الگوی مناسبی است برای حکومت مقتدر مرکزی که چین دموکرات (1911 تا 1949) نداشت و سخت به اون نیازمند بود.
– شوروی هم با تمام دشمنان چین دشمنه (ژاپن، انگلستان و فرانسه)
– و این یعنی اینکه چینیها می تونن برای رفع مشکلاتشون هم روی الگوی شوروی حساب کنند و هم روی خود شوروی.

به این ترتیب در 1949 چین به اردوگاه شرق ملحق شد. در حالی که انگلستان و فرانسه می تونستند به جای دشمن به متحدان چین بدل بشن و به دوام حکومت جمهوری در اون جا کمک کنند که نکردن و چوبشو هنوز هم مردمی که گرفتار استبداد تک حزبی هستند دارن می خورن و ضمنا چین بدل به یک تهدید و رقیب برای غرب شده.
پس شاید بشه ادعا کرد غرب در انداختن چین به دام حکومت کمونیستی مقصره

زخم ویتنام
مشابه اتفاقی که در چین افتاد، در ویتنام هم افتاد. ویتنام مستعمره فرانسه بود و چیزی نمی خواست جز استقلال. وقتی ویتنامی ها در 1949 اعلام استقلال کردند، فرانسه به ویتنام وارد جنگ شد و در 1951 طی قرار داد صلحی ناعادلانه و به پیروی از تجربه کره، ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شد. ویتنامی ها که دنبال استقلال بودند، حالا با یک کشور تجزیه شده بنا به خواست غرب روبرو شدند. پس نیروهای ملی گرای ویتنام که کمونیست هم بودند برای اتحاد دوباره کشور آستین بالا زدند و این بار به ناچار با امریکا در گیر شدند و مجبور شدند به دلیل کشمکش با چینی ها از کمکهای شوروی استفاده کنند. در جنگی که بیش از ده سال طول کشید بیش از 5.5 میلیون انسان کشته شدند و در نتیجه فضای خشونت و ظلم و کشتار در منطقه، در سه کشور ویتنام، کامبوج و لائوس حکومت کمونیستی به وجود آمد.
خدا رو شکر که آمریکا در جنگ رسما شکست خورد و ویتنام پیروز شد وگرنه شاید ویتنام هم یه چیزی می شد مثل کره شمالی.
چرا باید فرانسویها جنوب شرق اسیا رو استعمار می کردند؟
چرا باید غرب استقلال یک کشور زیر ستم رو به خاطر ترس از کمونیسم و نفوذ چین و شوروی به رسمیت نمی شناخت و وارد جنگ با اون می شد؟
چه کسی مسئول این همه خونیست که ریخته شد و این استبدادی که الان در لائوس و ویتنام میراث اون دوره است و بلایی که در دوران خمرهای سرخ بر سر کامبوج اومد؟

پس از جنگ اول جهانی - قسمت دوم

در قسمت قبلی این پست درباره ستمی که در جنگ جهانی اول بر آلمانها رفت نوشتم. منظورم اصلا این نیست که بگم آلمانها مظلوم بودند. منظورم تطهیر جنایاتی که آنها مرتکب شدند نیست. انکار هم نمی کنم که آلمانها خود آغاز گر جنگ اول بودند. من به خوبی و بدی کسی کاری ندارم. فقط می خواهم از این ماجرا چند نتیجه گیری کلی درباره آدمها کنم.
اول اینکه این حادثه و حادثه های مشابه دیگر (مثل ماجرای ویتنام و چین که بعدا می نویسم) نشون می ده که نابرابری هایی که آدمها بین خودشون و دیگران به نفع خودشون ایجاد می کنن، بی جواب نمی مونه. یعنی نباید هیچ وقت کسی رو تحقیر کرد و گفت "آخیش دلم خنک شد". حتی اگر طرف آدم ناجوری باشه. باید همیشه خوب بود و طرف مقابل رو هم به خوبی دعوت کرد. جواب خشونت رو بهتره با خشونت متقابل ندیم. جواب تحقیر رو هم همینطور. چون اینکار زخمی ایجاد می کنه که بعدا دوباره سر باز می کنه. به قول گاندی بزرگ، "سیاست چشم در برابر چشم در نهایت موجب کور شدن همه می شه"
دوم اینکه خوشحال نباشین که همه منابع اطرافتون رو برای خودتون جمع کردین و دیگران رو محروم نگه داشتین. هر نابرابری که ظالمانه باشه معمولا یه روز به یه فتنه جدید منجر می شه چون آدمای محروم و مورد ظلم به ناچار به دنبال راهی برای ضربه زدن به شما و جبران این وضع خواهند گشت و دیر یا زود اونو پیدا خواهند کرد.

این الگویی که گفتم رو به نظر من هم میشه تو رابطه فردی آدما دید، هم تو رابطه بین حکومتها با مردمشون و هم رابطه بین دولتها.

پس از عقب موندگی، محرومیت و مورد ظلم قرار گرفتن هیچ کس نباید خوشحال بود و احساس جلو بودن کرد. این می تونه دلیلی باشه که کشورهای قوی به کشورهای ضعیف و محروم ظلم نکنن و به علاوه به اونها کمک کنن که از فلاکت و بدبختی در بیان. این به نفع خودشونه.

۱۳۸۶ مرداد ۵, جمعه

دیوانه ای از قفس پرید

"Hope is nature's veil for hiding the truth's nakedness."

Alfred Nobel

جمله ای هم به این مضمون شنیده بودم که:

تجربه اندوختن نامی است که [برای فرار از واقعیت] در مورد شکست های خود به آن پناه می بریم.

***

نمی دانم چرا دوباره انگیزه ام برای ادامه موضوع پایان نامه و شاید چاپ مقاله زیاد و زیادتر می شود. احتمالا امیدواری برای گرفتن پذیرش در آینده

***

از شر تربیت مدرس راحت شدم

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

بازی گسترش و ترویج ویکی پدیا

از ابتدای تا به کی باید رفت جدید، به ویکی­پدیای انگلیسی کنار وبلاگ لینک داده بودم. یه بازی شروع شده برای ارتقای ویکیپدیای فارسی*. این بازی می خواهد هر وبلاگی یه پست در مورد ویکی پدیای فارسی بنویسه و بهش لینک هم بده. در این پست یکی دو تا مثال از کاربردهای ممکن ویکی پدیا می زنم و بعد هم یک پیشنهاد برای ارتقای بازی و بعدش هم دعوت بازی.


اخیرا نیاز داشتم یک SOP به فرانسوی تهیه کنم. برای اینکه لغات فنی مرتبط با موضوع مد نظرمون در زبان فرانسه بدست بیاوریم از ویکی پدیای فرانسوی کمک گرفتیم. به این ترتیب که لغات فنی مورد
نیاز از مقاله موجود به زبان فرانسه، و گاهی با کمک گرفتن از صفحه انگلیسی بدست می آوردیم**. متن فارسی مربوط به اون موضوع رو خودم ادیت کرده بودم. بسیاری از مقالات و موضوعات موجود در ویکی اگر صفحه فارسی شون ساخته بشه خیلی مفید می تونه باشه.
مثلا شاید یه روزی کسی خواست به فارسی SOP بنویسه و ... :)


اما در مورد بازی، پیشنهاد من برای پر بارتر کردن بازی اینه که، هر کی در یک موردی که اطلاعات داره یا علاقه­مندی داره، یک صفحه بسازه یا صفحه موجود رو تکمیل کنه؛ یعنی افزایش محتوی فارسی به ویکی پدیا علاوه بر لینک دادن صرف. برای مثال ممکنه یه روز یه بچه خرگوش توی باغچه خونه­تون ببینید و بخواهید بهش غذا بدید. در مورد غذای بچه خرگوش، و شاید طریقه نگهداری ش در اینترنت و ویکی­پدیای انگلیسی سرچ می­کنید و یه چیزهایی دستگیرتون می­شه، بعد چند روز هم خرگوشه رو می­برید تحویل یه جایی می­دهید. اون اطلاعاتی را که به دست آوردین می­تونید روی ویکی­پدیا فارسی قرار بدین***. توضیح اینکه بهتره صفحه فارسی ساخته شده ترجمه صفحه انگلیسی به فارسی نباشه.


در انتها یه بحث کوچک هم می خواهم بکنم در مورد اینکه:

مشکلات ویکی­پدیای فارسی چیست؟ و
چگونه می­توان آنها را رفع کرد؟ یا حداقل کمترشان کرد؟

1- همانطور که جادی مطرح کرده و حتی نشان داده، مراجع بیشتر مقالات ویکیپدیا، یعنی خبرگزاری­ها، مراجع قابل قبولی نیستند. در مورد مقالات علمی، به نظر بیشتر تنبلی دلیل مرجع نداشتن مقاله است، لااقل در مورد دو – سه تا موضوعی که من متن را ادیت کردم یا نوشتم. البته انگلیسی بودن بیشتر مراجع هم می­تواند دلیل بعدی باشد. به بیان دیگر در بسیاری از موضوعات، بیشتر موضوعات علمی، عموما کتاب مرجع یا متن مقاله فارسی مناسبی وجود ندارد.

2- بیشترمان به دلایل مختلفی علاقه­مندی به اینکه برای جمع وقت بگذاریم نداریم؛ این فرهنگی است که باید تلاش شود تا عوض شود. شاید هم ترس از اینکه دانشی که من دست کم با صرف زمان کسب کردم چرا دیگری به راحتی بدست بیاورد یا ... .


3- عدم documentation مناسب کارهای انجام شده­مان.


4- نداشتن حوصله پیروی از الگوی ویرایشی و قواعد نگارشی.


برای این بازی از تمام وبلاگهایی که به شون لینک دادم دعوت می کنم البته جادی که نوشته، سولوژن هم که خودش پیش قدمه در ویکی پدیا

مسعود بهنود

از پشت یک سوم

بلوط

Once Again ...

زن نوشت

خورشيد خانم

سرزمين رويايي

خنده و فراموشي

اين يکي وبلاگ جادي

کیبورد آزاد

ری را

ضد خاطرات

زندگی در آکواریوم

هلهله شبگردان


به بیشترشون که اینجا رو نمی خوانند یه جوری خبر می دهم.


پ.ن.1 : این متن احتمالا نیاز به صلاح داره، یا شاید بعضی مواردش مورد قبول نباشه. لطفا نظر بدین. به همین دلیل شاید باز هم پی نوشت اضافه بشه.


* یادم افتاد دلم می­خواسته در بازی تاثیرگذارترین ها شرکت کنم، شاید هنوزم دیر نباشه


** آلما و آرش عزیز بازم ممنون


*** این مثال واقعی است، شاید توضیح بیشتر رو بنویسیم

کارت تبریک عروسی در وبلاگستان

این کارت تبریک عروسی اینترنتی وبلاگستانی خیلی جالب بود


با تاییدات خداوند متعال


به میمنت و شادمانی


جشن عقد کنان


دوشیزه
آذرستان و راننده ترن هوایی

...


۱۳۸۶ تیر ۲۷, چهارشنبه

به نام

باز هم با تاخیر ولی می­نویسم:

بچه­های را که گرفته اند از تحکیم نمی شناسم ولی باز به جرم هیچ و به خاطر توهم توطئه

یکی از بچه کمپین را گرفته اند باز به جرم هیچ و به خاطر توهم توطئه

به نام دموکراسی، به نام خدا، به نام

***

Stephen Hawking قرار بود بیاید ایران که به تعویق افتاده سفرش، حیف شد

همه زحمت های مرتب کردن وبلاگ، ظاهر جدید و مهاجرت جدید را نفر دوم کشیده، ممنون

***

با email از تیمی که بهم SPIP یاد دادن تشکر کردم. یک دوره آموزش SPIP برگزار کردیم، فکر کنم کمی نامنظم بود ترتیب ارائه، کمی تدریس!

از شر تربیت مدرس دارم خلاص می شوم

رفتن برای فوق لیسانس یا دکتری، منتفی شد و فعلا باید برای سربازی آماده شوم :(

در یکسری موضوعات، مانند گرفتن پذیرش، بهتره طرف مقابل ایرانی نباشه

***

Johnny: You don't have to be afraid anymore.

Frankie: I am. I'm afraid. I'm afraid to be alone, I'm afraid not to be alone. I'm afraid of what I am, what I'm not, what I might become, what I might never become. I don't want to stay at my job for the rest of my life but I'm afraid to leave. And I'm just tired, you know, I'm just so tired of being afraid.

از وبلاگ آقای اولد فشن



۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

من جواب نمی دم!

چند سال پیش یه مطلب نوشتم درباره انرژی اجتماعی. توش آدمها رو دعوت کردم که وقتی می خوان از کسی تو خیابون سوال کنن، قبلش یه خسته نباشیدی، سلامی، چیزی بگن. الان بعد 5، 6 سال می بینم مردم صدی نودونهشون تو خیابون وقتی سوال دارن منو مثل وسیله می بینن. انگار از یه دستگاه سوال می کنن. بدون حتی یه کلمه حرف اضافه. حتی یه کلمه آقا.

جامعه ما تو این چند سال از زمانی که سرخوردگی از بهبود اوضاع شروع شد، خود خواه تر شده و این یکی از نمودهاشه. مردم همدیگرو وسیله می بینن و از هم سوء استفاده می کنن. قبلا وقتی با این موارد مواجه می شدم جواب می دادم و حرث می خوردم. الان اما فقط با تکون دادن سر جواب می دهم و دقتی هم نمی کنم که حتی جواب درستی بدهم. دارم تمرین می کنم که از این به بعد حتی این کار را هم نکنم و فقط طرفو نگاه کنم. عین آدمای لال.

نه کار من قشنگه نه کار اون. داریم تو باتلاق دست و پا می زنیم. دوست دارم از رفقای فرنگ رفته بپرسم اونجا اوضاع چطوره؟ آیا مردم به هم انرژی اجتماعی میدن؟ رفقای فرنگ رفته جواب بدن لطفاً

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه شلاق زمستان سرخ است
سیب­زمینی بودن
یادم هست
سنگسار اجرا شده
***
کمتر از یک ماه دیگر او هم می­رود