۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

........شاید روزی من

یک نفر دیگر اعدام شد؛ شاید روزی من هم یک اعدام کننده باشم
میگویند روزی مسیح از جایی میگذشت و دید کسی را به بهانه زنا سنگسار میکنند و از او هم خواستند، سنگی بزند، مسیح گفت کسی سنگ بزند که در ذهن زنا نکرده باشد
ذهن جای هر کاری است، خصوصا کارهایی که میترسیم و یا موقعیت یا امکاناتش و یا....... را نداریم
با زیبا رویان میخوابم و بیدارمیشوم...............................و
کس دیگری را تحقیر کردم، طرد کردم، متنفر شدم، خیلی زیاد، خیلی، و او را بانی خیلی چیزها دانستم، و آرزو کردم ای کاش نبود
شاید روزی من دیگر نترسم، شجاع شوم
شاید روزی من قوی شوم
شاید روزی من قدرت و امکاناتی پیدا کنم
شاید روزی من یک اعدام کننده شوم
شاید روزی م..............ن

۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رِماندشان
تو را به خطر دوست داشتن دوست می دارم
جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
و از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند
تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات ، که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(پل الوآر)
ترجمه: احمد شاملو


بخش اول این شعر چندین و چند بار در سریال مدار صفر درجه خوانده شد

سریال خوش ساختی بود، بسیاری از موارد ممنوعه، مانند بیان دوست داشتن و عشق بدون پرده، در آن وجود داشت که جای امیدواری ست. با داستان کلی کاری ندارم، چون بیشتر از 6- 7 قسمت را ندیده ام و نظر دادنم مجاز نیست. اولین باری که یک قسمت را دیدم برای کاری خونه پیام بودم که همین متن شعر بالا در کلاس درس برای دو نفر دکلمه شد و چقدر جذاب و تاثیرگذار بود

آخرین سکانس سریال هم به نظرم بسیار زیبا بود

هر چند یک نقد به داستان دارم که آخر کار معلوم نشد نتیجه این که این تعداد ایرانی برای رساندن اسناد به دست سارا جان خود را از دست دادند چه بود و شد؟ گویا باز هم مثل باقی موارد فقط کاری را انجام می دهیم بدون فکر به نتیجه

یا اینکه بسنجیم حساب زود و زیان را برای خودمان و اطرافیانمان

و به تعویق می اندازیم بسیاری از کارها را به خاطر کارهای دیگر به دلایلی که امیدواریم بیارزند!-
پ.ن.: این رو حدودا بایک هفته ای تاخیر دارم می نویسم

***

شب آینده، یعنی دوشنبه شب، در تهران نزدیکی های ماه می توان مریخ را دید

نمی دونم جاهای دیگه کره زمین هم بشه یا نه؟
***

از وبلاگ بلوط
دوستی فقط به اسم نیست. انرژی می خواهد و وقت. باید طرف را از اول شناخت. با حساسیت هایش و تمام خاطرات و تاریخش آشنا شد. بعد دانست کدام حرف را زد یا نزد. بعد فقط هم که به اسم نیست. باید دلجویی هم کرد و باید بشود حرف دل را هم زد. از رابطه هایی که الان دور و برم است راضی ام. به عمق رفاقت بیشتر از طول لیستش اهمیت می دهم.

با بعضی از بخش ها هم موافق نیستم، هنوز هم اگر به نظرم کسی بیارزد با اینکه هیجده ساله نیستم حاضرم وقت بگذارم و اگر پیش بیاید حاضرم شبکه روابطم را گسترش بدهم
***
این نیما کجاست و چه غلطی میکنه؟؟؟

۱۳۸۶ آذر ۴, یکشنبه

سازمان ملل به مثابه پارلمان جهان

الجزیره تو بخش witness داره یه برنامه عجیب غریب نشون می ده. ازش سر در نمی آرم. داستان یه سری زن و مرده که مجردن و دنبال همسر یا دوست یا یه همچین چیزی هستن. مثل اینکه دهدار روستای مردا که تو یونان هستن بردتشون تو یه دهی تو روسیه که با یه سری خانوم آشنا بشن و احتمالا کسی رو برای دوستی انتخاب کنن! می گم که عجیبه!

حالا به هر حال. صحنه اولین ملاقاته تو یه رستوران و خانوما و آقایون سر میزا نشستن و مجری برنامه میکروفونو میده دست افراد تا خودشونو معرفی کنن. همه خودشونو معرفی می کنن و از جمله دهدار اون روستاهه تو یونان. خیلی ریلکس اومده با اینا نشسته و در واقع مسئول برنامست. از شخصیتش که اینقدر راحت نشسته بود و با مردم حال می کرد کیف کردم. یه لحظه مقایسش کردم با تصوری که ما از شهردار شهرمون یا یه شهر کوچیک یا یه ده داریم. یه آدم رسمی و با تشریفات، با لباس رسمی و معمولا با قیافه رسمی با کلی کبکبه و دبدبه که با بقیه فرق داره و بادمجون دور قاب چینا به ترتیب سلسله مراتب دور و ورشو گرفتن.

با خودم فکر کردم که دنیا چه قشنگ می شد اگه مردم هرجایی راحت یه عده رو از بین خودشون برای اداره اموراتشون انتخاب می کردن و کار اون نماینده یا نماینده ها مثل کار بقیه صرفا رتق و فتق امور بود. بدون شان و جایگاه بالاتر و احساس جو گرفتگی ناشی از قدرت داشتن.

بعد ذهنم پرواز کرد رفت تو این فکر که دنیا چه خوب می شد اگه همین سلسله مراتب انتخاب نماینده ها در همه سطوح وجود داشت و می رفت تا اونجا که در نهایت یه پارلمان هم برای کل جهان تشکیل می دادیم و توش نماینده انتخاب می کردیم که اموری رو که لازمه در سطح جهانی راجع بهش تصمیم گیری بشه اونجا در موردشون تصمیم گیری کنیم. در هر سطحی از این ساختار هم در مورد اموری تصمیم گیری می شد که تو سطح پایینتر نشه در موردشون تصمیم گیری کرد. یعنی همون اصلی که اتحادیه اروپا بر اساسش ساخته شد و بهش می گن Subsidiarity.

اینم توضیحش (حال ندارم ترجمه کنم):

Subsidiarity

The subsidiarity principle is intended to ensure that decisions are taken as closely as possible to the citizen and that constant checks are made as to whether action at Community level is justified in the light of the possibilities available at national, regional or local level. Specifically, it is the principle whereby the Union does not take action (except in the areas which fall within its exclusive competence) unless it is more effective than action taken at national, regional or local level. It is closely bound up with the principles of proportionality and necessity, which require that any action by the Union should not go beyond what is necessary to achieve the objectives of the Treaty.

خلاصه اینکه فکر کردم سازمان ملل در واقع فعلا مثلا شبیه همون پارلمان جهانیه با این تفاوت که هر کشور صرفنظر از اندازش یه نماینده داره که تازه اونم مردم انتخاب نمی کنن و ضمنا 5 تا کشورم توش همه کاره هستن و حق وتو ندارن. هنوز ما انسانها به اون درجه از کمالات نرسیدیم که از یه همچین سازمانی به عنوان پارلمان جهان دارای حق قانون گذاری با قوانینی لازم الاجرا برای همه استفاده کنیم. سازمانی که احزابی در مقیاس جهانی برای کسب رای مردم جهان توش با هم رقابت کنن و تلاش کنن که جهان رو بهتر اداره کنن.

شاید اون روز هیچوقت نرسه و همیشه قانون جنگل بر زندگی جمعی ما حاکم بمونه. اما امیدوارم که روزی این اتفاق بیفته.

پاورقی: ببخشید که این پست یه کم جفنگ بود و از قوز رسید به شقیقه. به هر حال این نشون می ده از چه چیزای بی ربطی می شه به چه چیزای با ربطی رسید.

پاورقی 2: jupihes جان بالاخره انقدر فشار اوردی نوشتم J

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

WHAT I LEARNED FROM LIFE

دو سه سالی قبل به صفحه این استاد دانشگاه

MARIA PETROU

برخورده بودم که برایم جالب بود عباراتی که نوشته به عنوان درسهایی که از زندگی آموخته. دوباره به این صفحه رسیدم

"There are no miracles; only results of hard work."
*
"Adaptability is the art of survival."
*
"There are no professional friends. There are colleagues, partners or competitors. If you think otherwise, your sensory perceptions are deceiving you."
*
"Beware of the man who manufactures his future; he probably has a manufactured past and a manufactured present."
*
"There is always a bus you miss before the one you catch"

***

به این فکر می کنم که چند سال بعد من در این مورد چه می توانم بنویسم

امیدوارم بیشتر چیزهایی را که احتمالا می خواهم با حسرت بگویم به موقع و سر وقتشان بفهمم و عمل کنم بهشان تا اینکه بعدان افسوسشان را بخورم

***

دو تا لینک :

فعال جامعه مدنی، سهراب رزاقی را آزاد کنید

در رثای توقیف «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من»


۱۳۸۶ آبان ۱۵, سه‌شنبه

« خاطره میشه »
خاطره میشود، جمله ای است که خیلی وقتها میگویم. یعنی، عملی که در زمان حال رخ داده است و اثرش تا آینده ادامه خواهد داشت، البته با تغییر ماهیت. در آینده جذاب و خنده دار میشود! طراحی و ساختن احساس آینده مان! ما در سالهای بعد این کار را به یاد می آورم و به آن خواهیم خندید و باهاش حال میکنیم!!! ( این یادآوریها معمولا جمعی هستند که جذاب نشان میدهند برای همین از فعلهای جمع استفاده میکنم. ) در آینده چه چیزهایی را به یاد خواهیم آورد و نسبت به یاد آوریشان چه احساسی خواهیم داشت؟ ما با ارجاع به آینده چه کار میکنیم؟ شاید؛ مدیریت آینده، گذشتن از حال و یا شاد شدن به خاطر اینکه در آینده با یادآوری اینها خوشحال میشویم! یا
ایجاد تحمل، و یا توجیه یک کار احمقانه! با حال چه میکنیم؟ چگونه از آن دفاع میکنیم؟ آیا تغییر نخواهیم کرد؟ و حتما نسبت به این
کارها شادمان خواهیم شد؟ در آینده فقط یک تفسیر وجود خواهد داشت؟ آیا گذشته همیشه در یادآوریها جذاب است؟ سایه آینده بر سر
حال چه میکند و چه میخواهد؟ آیا ما با قدرت حال، آینده را از استقلال می اندازیم؟ برای استقلال آینده فکری بکنیم!؟ ( این هم باز دخالت
حال در آینده است! ) برای خارج شدن از سیطره حال بر آینده و رسیدن به حالِ حال کاری کنیم

۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

Dynamic programming

Dynamic programming addresses the question how can a system learn to improve long-term performance when this may require sacrificing short-term performance?*

I have red this few days ago and I thought how this can be extend to our (social, emotional, economical and ...) life, for we are not aware of our simulation time in this world.
May be it is the main concern we should take care?


* S. Haykin, Neural Network: a Comprehensive-Foundation, 2nd edition, Engle-. wood Cliffs, NJ: Prentice-Hall, 1999.

۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

حتی اگر نباشی- برای قیصر امین¬پور

خیلی از شعر و شاعری سرم نمی­شود، شاعر معاصر هم چندان نمی­شناسم یادم نیست کی و کجا اولین بار از شعرهای قیصر امین­پور خوشم آمد. دیروز صبح، با شنیدن خبر ، بغض از ناکجا آمد.

فرصت خموشی
برخیز به خون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه شستشویی بکنیم

عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم

حیف شد هی جرات دیوانگی کمتر و کمتر می­شود
در این زمانه پرداختن به شعر و شاعری و دل، دل بزرگی می خواهد
شعرهای عاشقانه ی معاصر کم اند ، در شعرهای او ولی


اگر عشق نبود
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


می­دانم کلی خبر بد دیگه در جریان است ولی
سرا پا اگر زرد و پژمرده­ایم
ولی دل به پاییز نسپرده­ایم
-

فرقی نمی­کند
امروز هم
ما هر چه بوده­ایم، همانیم
ما باز می­توانیم

هر روز ناگهان متولد بشویم


پست وبلاگ مریم مومنی درهمین مورد
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند.
من ولی تمام استخوان بودنم،
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

۱۳۸۶ آبان ۶, یکشنبه

تا به کی در آرزو و حسرتیم؟

در میان شما کیست که صد گوسپند داشته باشد و یکی از آنها گم شود که آن 99 را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟

بیشتر جذابیت متن بالا برایم به این دلیل بود که داره می گه بیشتر آدم ها در شرایط مشابه فکر چیزهایی هستن که از دست دادن تا چیزهایی که هنوز دارن. گویا این عادته در بشر
همیشه باید حواسمان باشد که چه چیزهایی دارم (داریم) که ممکن است به راحتی از دست شان بدهیم
+
اگر چیزهایی را از دست دادیم بهتر است باقی داشته هایمان را مراقب باشیم به جای افسوس و پیگیری بی نتیجه
-
من منتظر بود نظرها بیایند تا من بنویسم، ولی مثل اینکه بر عکس شد
ممنون سولوژن
***
آینه می پرسد امروز کیستم من
سه آلبوم از زیبا شیرازی را دارم هی گوش می کنم. چقدر بعضی از شعرها و اجرا ها شاهکار است و تاثیر گذار هم
***
یک ماهی ست سر کار می روم، به عنوان محقق، گاهی راضی ام و گاهی ناراضی
***
What we do here is nothing to what we dream of doing.
***
دو تا لینک
روناک صفارزاده در بازداشتگاه وزارت اطلاعات بسر می برد
من درد مشترکم
کی می شه بخشی از رویا هامان را در این(سر) زمین ببینیم؟

تا به کی در آرزو و حسرتیم؟

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

یک توضیح

در یکی از شماره های اخیر روز آنلاین، آدرس زیر، متنی که در دو پست قبلی آمده به عنوان متن این وبلاگ معرفی شده است
نسل سرگردان و فروپاشي نظام اخلاقي
وبگرد - چهارشنبه 25 مهر 1386 [2007.10.17]

هر چند متن هایپر لینک دارد و معلوم است از یک وبلاگ دیگر انتخاب شده
ولی شاید اشتباه از من بوده و باید به وضوح می نوشتم لینک مطلب پست دو تا قبلی، از وبلاگ
snapshot
است. به خاطر تنبلی عموما تنها به هایپرلینک دادن اکتفا می کنم.

۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

در میان شما کیست که صد گوسپند داشته باشد و یکی از آنها گم شود
*که آن 99 را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟
نظرتون در مورد این متن چیه؟ یه چیزی توش برام جالب بود. برداشتمو ازش می نویسم یکی دو روز دیگه

*انجیل لوقا، باب 5، آیه ی 9
***
Memorable quotes forAwakenings (1990):

Mrs. Lowe: When my son was born healthy, I never asked why. Why was I so lucky? What did I do to deserve this perfect child, this perfect life? But when he got sick, you can bet I asked why! I demanded to know why! Why was this happening?

***
some dance to remeber,
some dance to forget

۱۳۸۶ مهر ۲۲, یکشنبه

There’s someone somewhere watching me

خیلی وقت است که موقع پر کردن فرم‌های رسمی، به مذهب که می‌رسم تردید می‌کنم. نه این که به هیچ چیز باور نداشته باشم، اما نمی‌دانم اسم این مجموعه عقایدی‌ که دارم چیست. نمی‌دانم می‌شود اسم مسلمانی یا هر چیز دیگری رویش گذاشت یا نه. راستش را بخواهید به اسمش هم اهمیت زیادی نمی‌دهم. به قول نزار قبانی، اسم‌ها، اسخف ما نحمله* هستند. به وجود خدا باور دارم؛ نه به اتکای دلایل خنده‌دار توی کتاب‌ها؛ حسش می‌کنم و این برای من کافی است. آدم‌ها را دوست دارم، بی‌هیچ تمایزی. سعی می‌کنم کسی را نرنجانم. مرز آدم‌ها برایم محترم است. اگر با کسی مشکلی داشته باشم، به سادگی کنارش می‌گذارم؛ اما دشمنی کردن را دوست ندارم. آدم جار و جنجال و هیاهو نیستم. آدم‌هایی که داد می‌زنند و رگ‌های گردن‌شان بیرون می‌زند، به خنده‌ام می‌اندازند. اگر بتوانم برای کسی کاری انجام بدهم، دریغ نمی‌کنم. کینه‌ی کسی را به دل نمی‌گیرم؛ می‌بخشم و فراموش می‌کنم.

۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

حسب حال

تظاهر نکن شادی وقتی از چشمهات غم می باره
مدتهاست شاد نیستم، در خانه مثل برج زهرمارم خوب نیست و خودم ناراضی ام ولی چه کنم
تنها زمانی که واقعا شادم وقت هایست که با دوستانم می گذرانم
چه خانه ی آرامش بخشی دارید
***
- برای زندگی سراغ آدم های اتو کشیده می روید
- نه، به دنبال بی مغزی مثل خودم هستم
***
در دیکشنری به صورت تصادفی برخوردم به کلمه ی اسکیزوفرنی
schizophernia: a kind of mental illness producing a loss of sense of what is true or real, and emotional difficulties, antisocial behavior etc.
چه قدر آشناست علایم بیان شده با حالاتی که من دارم
a loss of sense of what is true or real, and emotional difficulties, antisocial behavior
***
خواب دیدن های مغشوش و آشفته را هم چندسالی ست که دارم تحمل می کنم
خوابهایی بی ربط و با ربط شناور در گذشته آینده و حال
می خواهم به مقابله با این مشکلم بروم شاید با ورزش و برنامه ریزی برای زمان ها بشود
***
All we see or seem is but
a dream within a dream.
***
مهلت 6 ماهه به سلامتی امروز تمام شد
در فکر تصمیم کبری هستم
***
هیچ باوری نداشتن، منتظر چیزی نبودن، امید داشتن به آنکه روزی اتفاق بیفتد-غیرمنتظره- کریستین بوبن
منتظر چیزهایی هستم، فعلا باوری ندارم، امیدوارم

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

ما و آنها


لذت سفر در دیدن تازه هاست، جاها و آدمها؛ تجربه ملاقات با آدمهایی که دنیای دیگری دارند، و جور دیگری زندگی میکنند، مثل ما نمی اندیشند و از منطق دیگری برخوردارند. در سفر اخیر آدمهایی را تجربه کردیم! متفاوت با ما؛ مردی که با الاغش کوله های ما را برد و در انتها پولی قبول نمیکرد، برای ما قابل درک نبود انجام کاری بدون مزد! و دیگر اینکه صاحب آژانس تاکسی ای که ما نه حاضر بودیم وسائل مان را در آنجا بگذاریم و اینکه پیشنهاد شب ماندن در مغازه اش را خطرناک می دانستیم! اما او شب ما را، پنج تا پسر را به خانه پدریش برد، که در آنجا پدر و دو خواهرش بودند. "آنها" در تصور ما دیگرانی بودند غربیه که احتمال خطر و آسیب رساندن داشتند و "ما" در تصور آنها مهمانهایی بودیم که به منطقه شان سفر کرده اند. ما ترسیدن و احتیاط را با توجه به ذهنیتمان دنبال میکردیم و آنها میزبانی و راهی برای کمک و همراهی به ما را دنبال میکردند. ما برای آنها عجیب بودیم و آنها برای ما

۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه

Cultural tourism

دو سه روزه سفری داشتیم به تالش و جنگل هایش، مواجه با مردم و کمک هایشان ، تفاوت ها
در تفکرمان و ...- متن زیر را در پستی در یک وبلاگ دیدم در این مورد
معمولاً لذتبخش ترین لحظات زندگیمان زمانی ست که آنقدر شادمانه مشغول و مجذوب محیط اطرافمان هستیم که به دور از سرزنش کارهای گذشته و ترس از آینده هستیم*. یادم هست که حتی پنج سال پیش مهارت "در حال" بودن را به این خوبی نمی دانستم. یکی دیگر از اصول آن را از استاد راهنمایم (Woody) یاد گرفتم و دیگری را از هم خانه ای فرانسوی ام (Stephanie)
Stephanie پنج زبان مختلف را می داند. از آنجا که من به مهارتهای کسب یک ثروت - که همان انگیزه است - بیشتر توجه دارم تا خود ثروت (زبان)، از او پرسیدم که چرا 5 زبان را یاد گرفته است. پاسخ او این بود که اگر بخواهی یک فرهنگ دیگر را یاد بگیری نیاز داری که اول زبان آن فرهنگ را یاد بگیری. اول باید بین آنچه که می دانی و آنچه که می خواهی بدانی یک ارتباط موثر و قوی ایجاد کنی.
پیشتر از آن یکبار با Woody در مورد فرهنگهای مختلف دنیا صحبت می کردم. Woody در جاهای مختلف دنیا بعنوان Post-doc یا محقق برای مدتی کوتاه یا بلند زندگی کرده است. یکبار هم در دهه 60 میلادی به ایران رفته بود و از تمام اتفاقات ایران که تا کنون رخ داده بخوبی اطلاع دارد. گرانترین قسمت مسافرتهایش پول بلیط هواپیمایش است. به ندرت در هتل ها اقامت کرده است اما بخوبی اسم غذاهای مختلف خیلی کشورها و نحوه تهیه آنها را می داند! حین گفتگویمان به من گفت که وقتی به کشور دیگری برود دوست دارد که خیلی زود با فرهنگ آن کشور ارتباط بسیار نزدیک ایجاد کند. برای این کار مثل همان مردم زندگی می کند! بجای اینکه با همان نگاه اول به مردم یا رفتارشان برچسب خوب یا بد بزند، روش زندگی و فرهنگ آنها را تقلید یا تجربه می کند و بعد منافع و مضرات آن را برای خودش تعریف می کند. برایش فرق نمی کند که آن مردم در ظاهر در چه سطحی زندگی می کنند: شهر یا روستا، خانه مرفه یا کلبه خرابه. فقط سعی می کند که مثل آنها زندگی کند و تلاش می کند فرهنگ آنها را در قالب دانشی که دارد تعریف کند تا بفهمد که آنها چرا این گونه زندگی می کنند. یکی از سرگرمی های او اینگونه زندگی کردن است. چیزی که به آن "توریست فرهنگی" می گویند.
تور فرهنگی وسیله خوبی برای افراد پویایی ست که می خواهند در یک مسافرت "در حال" زندگی کنند و از مسافرتشان لذت ببرند. آموختن همراه با انگیزه و شوق٬ خودبخود به "در حال" بودن کمک می کند.

*ترس بخاطر نادانی است.