۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

سفرنامه دبی 2: شهری جهانی

اینجا قبل از پرواز دو ساعتی تو فرودگاه امام که بزرگترین و مهمترین فرودگاه کشوره چرخ می زدیم. تو این دو ساعت نه هواپیمایی پرید نه نشست. سوت و کور. تابلوی پروازها تا ساعت 3 نیمه شب فقط حدود ده یازده پرواز رو نشون می داد.

فرودگاه دبی اما یه شکل دیگست. مثل مور و ملخ هماپیما می شینه و می پره. هر 5 دقیقه یا ده دقیقه.

این دو صحنه رو که می بینی به انزوای کشورت تو دنیا پی می بری. عربا رو همه نقشه هاشون می نویسن خلیج عربی. حتی دیگه google earth هم کنار Persian gulf نوشته Arabian gulf. اما دیگه کی مارو میشناسه. کی میاد ایران. ما با کجای دنیا ارتباط داریم. عربا گوی سبقت رو از این دایناسور خسته و رو به احتزار ربودن. چیزی که همیشه انتظارشو می کشیدن.

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

سفرنامه دبی 1: خرسندی

یک توضیح

*** ما (شامل من و بقیه!) یه سر رفتیم امارات برای گردش. من اونجا بعضی چیزای جالب دیدم که دوست دارم در موردشون بنویسم. نوشته های من معمولا حالت خبر خامی رو داره که از تلکس خبرگزاری بیرون می آد. هیچ چیزی جز اصل پیام به نوشته ضمیمه نیست. شاید به این دلیل از نظر ادبی جذاب نباشه. پیشاپیش معذرت می خوام.***

اونجا که بودیم نه دعوا دیدیم نه تصادف. تو چهره مردم غم و قصه دیده نمی شه و به نظر می آد که مردم از زندگی و وضعیتشون خرسندن. هم اون هندی و فیلیپینی که در ته هرم ثروت جامعه هستند و هم پولدارترین مردم همه از اینکه جزئی از پیشرفتی که داره اونجا اتفاق می افته هستند راضی و خرسندند. چرا اینجا مردم افسردن؟ چرا از داشته هامون راضی نیستیم؟ آیا زیاده خواهیم یا خرسندی به چیزایی وابستس که اینجا گیر نمی آد؟

عزرائیل
فیدل کاسترو تغییر کرد، رهبران سیاسی جابجا میشوند، و از این جهت میشود، سیاستمداران را به دو گروه تقسیم کرد، آنهاییکه بوسیله مردم تغییر میکنند و آنهاییکه بوسیله عزرائیل و یا در سایه عزرائیل تغییر میکنند. جالب ایجاست که آنهاییکه تغییر بوسیله عزرائیل را میپذیرند، خود را مردمی ترین حکومت میدانند و برای مردم کار میکنند، اما هیچ گاه حاضر نیستند، نظر همین مردم را درباره خود بپذیرند

The lesson of Spilberg

Writing in English is an effort to improve my writing ability but still it is as important as before what I am writing!

Watching Aljazeera I heard of Steven Spillberg withdrawing from attendance in some affair related to Chinas Olympic games this year. He has accused Chinese government not to take enough action against ongoing genocide in Darfur Sudan and hence has sanctioned any further cooperation. China is the first trading partner of Sudan which has imported more than 4.1 billion $ of commodity most of which is crude oil from Sudan and in return has sold weapons to it. It also has vetoed many UN resolutions aiming at placing embargo on Sudanese government. Here what is important is not the story of china and Sudan. What most impressed me is that this time the one who has done so is Steven Spillberg, One whom I have never considered as some one more than a living creature. Some one who like many has nothing to do with anything more than following his own most personal interests notwithstanding any body else. as I had always used to think so, selfishness describes this character the best. What he did, in line with what had Casparov, Russian most well known chest player done proved me that I am still far from being realistic and optimistic. Many people that in my style of thinking were totally rejected as being selfish can be different! I am not still convinced to accept individualistic negligence as a way of life ordinary, moral and acceptable. But it seems that having a social or individual identity is not something inherent in anyone of us. People change, people are affected by their outer environment, people have different capacities and do not share equal genius. We do not start from the same background are not exposed to the same instigations and same resources. What ever is the story, the important thing is that loving others is inherent in human kind. It is inherent in every one of us to help others, to be good and benefactor. And above all: PEOPLE CHANGE. The direction is what causes hope or fear. Society can progress or set back. And there is no way but to give people love, recognize others and pay tribute to them in cause every single person is capable of contribute to a better life for all.

۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

فکر
می

کنم، پس
هستم
. رنه دکارت


شک
می

کنم، پس
هستم.

نمی­دونم برای آدم مشهوری هست یا نه ولی من شنیده­ بودمش


امروز
به نظر باید ترکیبی از دو تای بالا


به
همراه



تعامل می


کنم، پس هستم
را استفاده کنیم.


***


Quote of the
Day - Socrates - "Let him that would move the world first move himself."


***


آموزشی
سربازی تمام شد و خودش شروع. آموزشی از این نظر جالب بود که در آن نیازی نبود کلی
از ژست های الکی بیرون رو در برخوردها با دیگران حفظ کنی. موی سر و لباس و از این
جور چیزها، تازه خیلی ها را دفعه می­بینی که احتمالا بعد از این دوره آموزشی دیگه
تا آخر عمر نمی­بینی­شون، پس دلیلی نداره برای اینکه خیلی خودسانسوری کنی.


محمد
صباغی عزیز که بعد از چند دقیقه دوست شدیم، همسایه طبقه بالاییم، جهرم خوش می گذره؟


***


باز هم
دستگیری اعضای کمپین در حین جمع آوری امضا
+ تفهیم اتهام ناهید کشاورز و جلوه
جواهری در دادگاه انقلاب


***


دبیرستان
یه روزی با نفر دوم راه افتادیم رفتیم کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران تا قانون اساسی
مشروطه
رو پیدا کنیم بخونیم. الان دیدم متنش روی نت هست چه خوب برای اینکه می شه
بخوانیمش باز و چه حیف برای اینکه ...

***


هر روز
غیر تعطیلم تقریبا تکرار این برنامه است: یک ربع به هفت تا 14 سربازی، عصری هم تا 8
شب سر کار. باید بین­ش و توی بقیه روز به باقی زندگی برسم، دلم برای نوشتن وبلاگ تنگ شده بود


***


یک ثبت
برای ماندن در تاریخ از آذر امسال باید بنویسم


***


کلی از
حرف ها و ژست ها که می گیرم روشنفکرانه است و احتمالا در عمل بر خلافشان رفتار
می­کنم لطفا در هر موردی چنین رفتاری داشتم بهم تذکر بدین

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

چند نکته درباره قدرت فردی

  1. قدرت از ارتباط به دست می آد. رابطه دو نفر با هم تا زمانی دوام پیدا می کنه که طرفین از رابطه سود ببرن یا دست کم ضرر نکنن و گزینه بهتری هم نداشته باشن.
  2. قدرت وقتی به دست می آد با خودش این دردسر رو به همراه میاره که مجبوری حفظش کنی. ولی وقتی نداریش نداریش. البته نداشتنشم برای آدم محدودیت و ناراحتی به دنبال داره.
  3. قدرت وقتی از راه انقیاد دیگران به دست بیاد بسیار شکننده و ناپایداره. وقتی دیگران برای مخالفت با شما مجبور شن هزینه گزافی بپردازن ممکنه خیلی راحت یه دفه بزنن زیر بازی و اون وقت دیگه کسی نمی مونه که شما در رابططون با اون بتونین قدرتی به دست بیارین
  4. قدرت مند شما اگه به بهای ضعیف نگه داشتن دیگران بخواد به دست بیاد معنیش اینه که دیگران از رابطه با شما که شما دارین توش تولید قدرت می کنین آسیب می بینن. این وضع نمی تونه پایدار باشه و مردم واینمیسن تا شما سوارشون بشین
  5. آدمهای باهوش می دونن که جمع جبری قدرت ثابت نیست. آدمهای باهوش برای اینکه تو یه جمعی قدرت و اثر گذاری داشته باشن نمی زنن دیگران رو ناکار کنن و دهنها رو ببندن.
  6. آدمهای باهوش به خوبی می دونن که برای قدرتمندتر از دیگران بودن باید بیش از دیگران تلاش کرد و وقت گذاشت. صدای کلفتر و فریاد بلندتر یا بازی کثیف قدرت نمیاره هرچند که ممکنه چند صباحی آدم نادون رو به این خیال بندازه که اتفاقی افتاده.
  7. قدرتمند بودن به معنی درستش یعنی اینکه بتونی با سعی و تلاش خودت، با رعایت منافع دیگران و درک درست از واقعیتِ وجودِ اونهایی که طرفت هستن و بدون اینکه به بقیه آسیبی بزنی و حتی بهتر از اون ضمن اینکه به توانمندتر شدن و قدرتمندتر شدن دیگران کمک کنی بتونی تو تعادل نیروها دست بالا رو داشته باشی. به این ترتیب قدرت چیزیه که برای حفظش باید مدام تلاش کرد و استراتژی عوض کرد.
  8. اینا می تونه چیزایی باشه که به قدرت اسیب میزنه: عصبانی شدن و واکنش بی موقع نشون دادن، نشناختن وضع موجود و تحمیل تصورات خود به واقعیت بیرونی، آسیب زدن به دیگران در رابطه، به موقع کوتاه نیومدن و عقب نشینی نکردن، در چند جبهه درگیر جنگ شدن و تقسیم توان، به رسمیت نشناختن قدرتهای دیگه ای که واقعا وجود دارن هرچند ما دوسشون نداریم (اشتباهی که شاه در مقابل نیروهای اسلامی کرد – مثال سیاسیه اما می تونین در سطح فردی بهش فکر کنین)
  9. قدرت کوری میاره. آدم وقتی قدرت داره خیالش راحته که فلان راهو رفته و به این قدرت رسیده و ممکنه روششو به اشتباه به افراد جدیدی اعمال کنه که امکانپذیر نباشه یا از تغییر شرایط بیرونی غافل شه و راه حل قدیمی رو استفاده کنه. نشونه این کوری اینه که آدم نشونه هایی از مقاومت دیگران یا کاهش قدرتش می بینه بدون اینکه بتونه به موقع بفهمه چرا این اتفاق افتاده و تصمیم لازم رو بگیره.
  10. قدرتی که از بازی شطرنج بدست میاد با قدرتی که تو کتک کاری گیر آدم میاد این فرقو داره که تو روش اول نه آسیب می زنی و نه آسیب می بینی و همیشه فرصت برای جبران هست. این یه قدرت پایدار و نرمه. اما تو دومی هربار شکست ممکنه به معنی نابودی باشه. این بازیه سود حداکثر یا زیان حداکثره و قمار خطرناکیه و به همین دلیل ناپایداره. دیکتاتورهای تمامیت خواه (توتالیتر) مثل چائوشسکو، هیتلر و صدام تو این بازی دوم درگیر شدن و موقع بازی جایی برای حضور دیگران تو زمین نذاشتن.

به نظر شما گاندی چرا قدرتمند بود؟ چرا قدرتی درست کرد که هنوز شصت سال بعد از مرگش داره خودشو بازتولید می کنه؟ دیگه چه کسایی رو می شناسین که چنین مهارتی از خودشون نشون داده باشن؟

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

اینجا ایران است
ایران، هفته سوم دی ماه 1386، برف می بارد و هوا سرد شده است. رادیو و تلویزیون میگویند بیسابقه است، اما سازمان رسمی مربوطه آمار و اطلاعاتی دقیق اعلام نکرده است، که برف و سرما قبلی کی بوده و به چه میزانی
اینجا ایران است، مدارس تعطیل است، دانشگاه ها و ادارات دولتی دو روز تعطیل اند و یا تق ولق؛
اینجا ایران است، راههای مرکز کشور، تهران، مسدود شده است، فرودگاهها، جاده های شمال، حتی اتوبانهای تهران کرج و قم و ساوه، بسته اند و یا به سختی تردد صورت میگیرد
آقای رئیس جمهور یک روزه به استان فارس رفته و جاده کازرون کجا را افتتاح کرده است و میگوید آروزی چهل ساله مردم کازرون بوده است
اینجا ایران است، گاز چند استان کشور قطع شده است
اینجا ایران است، آقای رئیس جمهور چندی قبل خطاب به جوانان گفته بودند باید خود را برای مدیریت جهان آماده کنیم
اینجا ایران است، مردم شادمانه جک های تازه ای درباره موضوع سرما میسازند و برای هم با تکنولوژی ارتباطات می فرستند
اینجا ایران است، دارنده دومین مخازن گاز جهان و چهارمین مخازن نفت جهان
اینجا ایران است، انرژی هسته ای حق مسلم ماست
اینجا ایران است، کشوری که با سرمایی فلج میشود و با گرمایی تلف
اینجا ایران است.................................................................و
با این ایران چه کنیم، خدایا

۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه

دوستی

از امروز صبح سربازی رفتنم شروع می شه. می خواستم یه عالمه چیز بنویسم که حالا باشه تا اولین وقتی که از آموزشی برگشتم یا به اینترنت رسیدم. هر چند این شعر رو به چندین و چند مناسبت خوندیم و نوشتیم، پست کردیم یا ...

ولی باز هم بهترین بیان است برای توصیف اینکه چه میزان از زندگی ام به دوستی و محبت دوستانم وابسته است. هر جای دنیا که هستید خوش و شاد باشید با روحی آرام.

دوستی

دل من دير زمانی است كه می پندارد :



« دوستی » نيز گلی است ؛



مثل نيلوفر و ناز ،



ساقه ترد ظريفی دارد .



بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد



جان اين ساقه نازك را



- دانسته-



بيازارد !



در زمينی كه ضمير من و توست ،



از نخستين ديدار ،



هر سخن ، هر رفتار ،



دانه هايی است كه می افشانيم.



برگ و باری است كه می رويانيم



آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است



گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،



زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .



آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،



كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .



بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .



زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست



تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .




در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،



عطر جان‌پرور عشق



گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز



دانه ها را بايد از نو كاشت .



آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان



خرج می بايد كرد .



رنج می بايد برد .



دوست می بايد داشت !



با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد



با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند



دست يكديگر را



بفشاريم به مهر



جام دل هامان را



مالامال از ياری ، غمخواری



بسپاريم به هم





بسراييم به آواز بلند :



- شادی روی تو !



ای ديده به ديدار تو شاد



باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست



تازه ،



عطر افشان



گلباران باد .

فريدون مشيری

۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

قانون جنگل

یه نظام مندی در جهان آدما کشف کردم!

1- دنیای ما آدمها پر است از خودخواهی هامون و این بده. خود خواهی به این معنی که انگیزه کارا فقط و فقط منفعته. یعنی کارهایی رو حاضریم انجام بدیم که فکر می کنیم برامون سودی داره. یعنی اگه قبول داشته باشیم یه کاری درسته (ضرورت داره یا اخلاقیه) این کافی نیست برای اینکه بخوایم اونو انجام بدیم. باید حتما برای خودمون نفع داشته باشه تا بکنیمش.

2- دنیای ما آدمها پر است از نادانی. چون ما خیلی وقتا حوصله نداریم تلاش کنیم خیلی چیزا رو درک کنیم و تحلیل کنیم. از طرفی به خاطر همون خودخواهیهامون خیلی چیزا رو به این دلیل که فکر می کنیم برامون نفعی ندارن حاضر نمیشیم بدونیم. این نادانی ها حتی باعث می شه که بسیار کوتاه بین بشیم و تو تشخیص خودخواهانه سود و زیان هم فقط بتونیم منافع مستقیم و فوری خودمون رو درک کنیم. یعنی مثلا اگه بهمون بگن آقا نزا! چون جمعیت زیاد میشه. زیر بار نمیریم. چون به دلیل همون نادانیه نمی ریم بفهمیم که اگه جمعیت با منابع تناسب نداشته باشه مردم به جون هم میافتن و همو می خورن.

اگه بهمون بگن جنگو دوست داری می گیم نه! بگن بدبختی و فقرو دوست داری می گیم نه! اگه بپرسن میخوای این بلاها سر بچه ات بیاد می گیم نه!

ولی وقتی میگن دکتر پس زیاد نزا که جمعیت زیاد نشه زیر بار نمی ریم. چون ربطشو به جنگ و بدبختی نمی فهمیم. چون نادونیم و حال نداریم بریم دنبال دانش و دانستن و مدام بیشتر دانستن.

3- این روند جهانشموله و به مملکت ما یا جهان سوم هم محدود نمی شه. همه جا ظاهرا ابناء بشر صدی نود اینطورن. چراشو من نمی دونم ؟!

به هر حال ظاهرا این یه واقعیته

خودخواهیها به آدما اجازه می ده به هم ظلم کنن و در مقابل ظلم به دیگران بی تفاوت باشن. به این ترتیب قانون حاکم بر جهان به شکل طبیعی قانون جنگله. یعنی ما آدما اگه دنیامونو به حال خودش رها کنیم، میشه جزئی از نظام طبیعت بزرگتر و قانونی بر اون حاکم میشه که همون قانون طبیعت بزرگتره: قانون جنگل

در واقع قانون جنگل حالت طبیعی روابط بین ما آدمهاست!

و اون اقلیتی که دنبال جهانی بهتر و اخلاقی می گردن در واقع با نظم کلی هستی سر جنگ دارن. مسخرست اما به نظر من چاره ای جز این نیست. طبق قانون جنگل یا باید قوی باشی و بخوری یا ضعیف باشی و خورده شی. اگه بخوای بی آزار باشی و نخوری به هر حال طبق بند دوم قانون دیگران برای خوردنت دست به کار می شن. پس چه چاره ای جز این هست که قانون جنگلو نخوایم؟ یه راه هست و اون اینه که همیشه قوی تر باشی که خورده نشی. اما این راه هم همچین بی دردسر بی خطر و خسته کننده نیست.

نتیجه ای که می خوام از ادعای بالا بگیرم اینه که جامع بشری همواره در حال بهتر شدن و تکامل نیست. نباید منتظر روزی باشیم که جامعه ما انسانها سرشار از عدالت و برابری فرصتها باشه و همه چیز خوب و مرتب باشه و این بشه پایان تاریخ و اگه احساس کردیم به اون نمی رسیم نا امید شیم. بلکه برعکس تاریخ حاصل کشمکش بین دو گروه از آدمهاست. گروهی که فکر می کنن در جامعه بشری هم مانند بقیه طبیعت باید قانون جنگل حاکم باشه چون بین ما آدمها هم ضعیف و قوی وجود داره و گروه دیگه ای که معتقدند همونطور که در طبیعت در درون هر گونه برابری هست، (یعنی مثلا شیرها همو نمی خورن یا آهو ها همو نمی خورن و بر هم برتری جویی نمی کنن) باید شرایطی رو به وجود آورد که بین آدمها هم برابری فرصتها و عدالت برقرار باشه. تو بازی بین این دو کمپ، گاهی اون طرفیا پیش میافتن و گاهی این طرفیا. این بازی با اینکه در تمام طول تاریخ در حال تکرار بوده اما به نظرم ارزش درگیر شدن و ادامه دادن رو داره. چون موضوع ساختن یه جهان آرمانی و بعد رفتن و خوابیدن نیست. موضوع اینه که تو کمپ 2 اگه ول بدی جنگلیا بازی رو بردن و اگه سعی کنی امکان جلو افتادن هست. بازی برای هر کس زمانی تمام میشه که بمیره.

خبر خوب دیگه اینه که شاید به لحاظ جمعیتی کمپ 1 در بیشتر مواقع بزرگتر باشه اما کمپ 2 هم قدرتی داره که ناشی از نوع گفتمانشه. گفتمانی که برای بیشتر مردم خوشاینده. حتی اونایی که فعلا برای جهانی بهتر همراهی نمی کنن.

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

یه چیز اضافی
فکر میکنم نفر دوم ویژگیهای بیرونی کمک گرفتن را خوب بیان کرده است، اما کمک گرفتن ویژگیهای درونیی نیز دارد که آن را مشکل میکند
تصورهای و فکرهایی است که دائما می آیند و میروند؛ آیا کمک گرفتن، نوعی ضعف و ناتوانی است؟ یعنی من اینقدر ضعیفم که نمیتوانم خودم مسئله ام را حل کنم؟ دیگری که قرار کمک کنه، کی است و چی فکر میکنه؟ یعنی من باید قسمتی از اسرارم به اش بگم؟ چی برداشت میکنه؟ نکنه یه جور دیگه فکر بکنه؟ نکنه همین موضوع باعث بشه که فردا تحقیر بکنه؟ یا اینکه توی دوستان دستم بیاندازه؟ نه این هم مثل بقیه است؟ اصلا میفهمه من چی میگم؟ منو درک میکنه یا دارند فقط ادا در می آرند؟ اصلا برای چی به اشون بگم؟...............و دهها پرسش دیگر که می آیند و میروند
معمولا یه ترسها و عدم اطمینانها و اعتمادهاست که نمی گذارد چیزی بیان شود، و آن چیز باقی میماند و میماند، انباشته میشود و
باید ترسها را شناخت و فهمیدشان، و برایشان برنامه ای انتخاب کرد، و برای عدم اطمینانها و اعتمادها را نیز راهی پیدا کرد
من میگم! دوست داشتن و پذیرفتن بی قید و شرط خود یکی از راه حلها است! شاید بعدن دراینباره چیزی نوشتم

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

کمک گرفتن

یادمه که از بچگی تا حد زیادی آدم کله شقی بودم که دلم می خواست مشکلات زندگیمو خودم حل کنم و تا جایی که میشه این کار رو بدون کمک دیگران انجام بدم. این باور و خواست احتمالا محصول یک شرایط خانوادگی بود که اینکارو تبلیغ می کرد. هنوزم این باور در من مونده که فقط تو کاری از دیگران کمک بگیرم که خودم مطمئنا نمی تونم انجامش بدم. برای رسیدن به این نتیجه هم معمولا باید دستکم یه بار خودم امتحانش کنم. اما این بازی دو رو داره:

از یه طرف اگه در حل مشکلت موفق شی یه مهارتی رو یاد گرفتی که برای دفعه های بعد و کلا در زندگی توانمندت می کنه.

از طرف دیگه مشکلاتی هستن که به تنهایی نمیشه حلشون کرد یا حداقل نمیشه درست حلشون کرد و با مشورت با دیگران یا کمک خواستن از اونا راه حل بهتری براشون پیدا میشه. و ضمنا اگه حل نشن روی هم تلنبار می شن و می تونن تعادل زندگی آدم رو به هم بزنن و آدم رو نا توان و زمینگیر کنن و هزار تا دردسر دیگه.

از این دو ملاحظه که بگذریم، این هم مهمه که وقتی خودت به تنهایی می خوای از پس مشکلی بر بیای، چقدر وقت مجبوری صرفش کنی و مجبوری از چه کارای مهم دیگه ای تو زندگیت بگذری. اینا در واقع هزینه های غیر مستقیم روش اول هستن که می تونن خیلی بزرگ باشن.

به دلیل همین دو راهی که سرش قرار می گیریم، انتخاب لحظه کمک خواستن از دیگران و اینکه اصلا کمک بخوایم یا خودمون مشکلی رو حل کنیم انتخاب مهم و حساسیه و پیامدهای مهمی هم داره.

فکر می کنم اگر آدمی هستیم که اهل کمک کردن به دیگرانیم و فکر می کنیم که کمک کردن خوبه در مورد خودمون هم بهتره این کار منطقی رو انجام بدیم. فقط کافیه حق دیگرانو به جا بیاریم و سعی کنیم که کمک هاشونو یه جوری براشون جبران کنیم.

سایکل توریسم


دنبال روستای مصر تو اینترنت می گشتم که این سایتو پیدا کردم:


کلی گل از گلم شکفت و فکر کردم چی میشه اگه بشه این کارو تجربه کرد. فلذا این لینکو می زارم کنار وبلاگ. امیدوارم این آقای محسن که اهل اردکانه همیشه تو زندگیش موفق باشه و از سفرهای ماجرا جویانه خودش لذت ببره.

ضمنا محسن تو یکی از سفرهاش مازیار رو تو ناف کویر مرکزی پیدا کرده که از بزرگانه و احترامش بر هر ... ای واجب.

مازیار زندگی تو شهرو ول کرده رفته روستای آبا اجدادیش و فکر می کنین نظرش راجع به زندگیش چی باشه؟ محسن ازش پرسیده و اون گفته:

«من به زندگی ایده آلم رسیدم وحتی اون را هم پشت سر گذاشته ام»

ما چون این جمله بخواندیم نعره ای کشیدیم و مدهوش شدیم و در آن حال بسیار از کرامات شیخ گریستیم

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

ترس­ها، ناامنی­ها

روز دانشجوست، من ولی !؟
یکی دو هفته پیش برای تحقیق کاری رفته بودم دانشگاه پلی تکنیک. مدت­ها بود حس خوبی نسبت به دانشگاه نداشتم که بیشتر بخاطر برخوردهای استاد [...] ارشدم بود، جنب و جوش دانشجو بودن باز دلم را برد، می­خواهم هر چه زودتر دوباره دانشجو بشوم، هر چند که فعلا ناچارم به زودی سرباز شوم.
***
ترس­ها، ناامنی­ها، میل به دقت نکردن در هرچیز معجزه­آسایی- چون ممکن است فردا تمام شود، و رنج ببریم.
همیشه در وضعیتی قرار می­گیریم که نمی­شناسیم*
***
تنها کسی که شاد باشد می­تواند شادی بپراکند *
***
باید تا هر کجا که هست ...، حتی اگر
-
درست آن گاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه­ایمی­نهد تا شهامت و اراده­مان را برای دگرگونی بیازماید. *
-
آدم­ها آنقدر از ناشناخته­ها می­ترسند که

* پائولوکوئلیو
........شاید روزی من

یک نفر دیگر اعدام شد؛ شاید روزی من هم یک اعدام کننده باشم
میگویند روزی مسیح از جایی میگذشت و دید کسی را به بهانه زنا سنگسار میکنند و از او هم خواستند، سنگی بزند، مسیح گفت کسی سنگ بزند که در ذهن زنا نکرده باشد
ذهن جای هر کاری است، خصوصا کارهایی که میترسیم و یا موقعیت یا امکاناتش و یا....... را نداریم
با زیبا رویان میخوابم و بیدارمیشوم...............................و
کس دیگری را تحقیر کردم، طرد کردم، متنفر شدم، خیلی زیاد، خیلی، و او را بانی خیلی چیزها دانستم، و آرزو کردم ای کاش نبود
شاید روزی من دیگر نترسم، شجاع شوم
شاید روزی من قوی شوم
شاید روزی من قدرت و امکاناتی پیدا کنم
شاید روزی من یک اعدام کننده شوم
شاید روزی م..............ن

۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رِماندشان
تو را به خطر دوست داشتن دوست می دارم
جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
و از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند
تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات ، که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(پل الوآر)
ترجمه: احمد شاملو


بخش اول این شعر چندین و چند بار در سریال مدار صفر درجه خوانده شد

سریال خوش ساختی بود، بسیاری از موارد ممنوعه، مانند بیان دوست داشتن و عشق بدون پرده، در آن وجود داشت که جای امیدواری ست. با داستان کلی کاری ندارم، چون بیشتر از 6- 7 قسمت را ندیده ام و نظر دادنم مجاز نیست. اولین باری که یک قسمت را دیدم برای کاری خونه پیام بودم که همین متن شعر بالا در کلاس درس برای دو نفر دکلمه شد و چقدر جذاب و تاثیرگذار بود

آخرین سکانس سریال هم به نظرم بسیار زیبا بود

هر چند یک نقد به داستان دارم که آخر کار معلوم نشد نتیجه این که این تعداد ایرانی برای رساندن اسناد به دست سارا جان خود را از دست دادند چه بود و شد؟ گویا باز هم مثل باقی موارد فقط کاری را انجام می دهیم بدون فکر به نتیجه

یا اینکه بسنجیم حساب زود و زیان را برای خودمان و اطرافیانمان

و به تعویق می اندازیم بسیاری از کارها را به خاطر کارهای دیگر به دلایلی که امیدواریم بیارزند!-
پ.ن.: این رو حدودا بایک هفته ای تاخیر دارم می نویسم

***

شب آینده، یعنی دوشنبه شب، در تهران نزدیکی های ماه می توان مریخ را دید

نمی دونم جاهای دیگه کره زمین هم بشه یا نه؟
***

از وبلاگ بلوط
دوستی فقط به اسم نیست. انرژی می خواهد و وقت. باید طرف را از اول شناخت. با حساسیت هایش و تمام خاطرات و تاریخش آشنا شد. بعد دانست کدام حرف را زد یا نزد. بعد فقط هم که به اسم نیست. باید دلجویی هم کرد و باید بشود حرف دل را هم زد. از رابطه هایی که الان دور و برم است راضی ام. به عمق رفاقت بیشتر از طول لیستش اهمیت می دهم.

با بعضی از بخش ها هم موافق نیستم، هنوز هم اگر به نظرم کسی بیارزد با اینکه هیجده ساله نیستم حاضرم وقت بگذارم و اگر پیش بیاید حاضرم شبکه روابطم را گسترش بدهم
***
این نیما کجاست و چه غلطی میکنه؟؟؟